X
تبلیغات
رایتل
شعر نزار قبانی -برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1386
 
سلام
 
شعری زیبا از نزار قبانی را برایتان انتخاب و از انگلیسی
 
 ترجمه کرده ام . متن اصلی شعر در پیوست امده است
 
 و با کلیک روی لینک می توانید آن را ببینید .
 
 دل بدهید به شعر شورانگیز نزار نازنین !
 

عشقی به من بده تا سبز شوم و بشکوفم


 نزار قبانی


 برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور


گوش کن ، بانو!
به دقت گوش کن !
چون در آتش اشتیاقی ام
که شاید دیگر بار
به تکرار خود برنخیزد .
حسی غریب ؛
شوری شاعرانه ؛
آذین بستهء اندوه اش ؛
چرا که همواره
رد مرا بو می کشد ،
اندوه !

تنگ در آغوشم گیر ، بانو!
چرا که در اوج مستی ام ؛
رگهام خشکیده اند و
استخوانهام پاشیده ؛
دستی بجنبان و گیسوانت را
در رودسار جنون ام بشوی !
جنون عشقی که هیچگاه
به وصف در نمی آید.

بخوان مرا ، خانم!
خوب بخوان !
چرا که مخاطبی ماه زده می خواهم
تا شعرم
بر مچ دستهاش
چون النگویی بلغزد و
دنیا را
در قامت شاعری ببیند .

مست شو ، بانو !
مست از من !
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید،
به رنگ شراب تیره ،
به رنگ خاکستری ،
به رنگ زرد ؛
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود.

من
در زیباترین نمود ام هستم،
در درخشان ترین لحظات تمدن ام ،
آه !
آن گاه تن به عشق می سپارم
که متمدن شده باشم ؛
بختی دیگر به من بده
تا تاریخ را بنویسم ، بانو !
چرا که تاریخ
هرگز به تکرار خود برنمی خیزد .

تغییر می دهم تاریخ را
با عشق ،
چنان که تاریخ زنانگی را ؛
شعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!
شاعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!

با هر حکایت دلدادگی دیگر
افزون شده بر گنجینهء حکایات کشورم ،
گل سرخی
پوست می ترکاند از عطر
و ماه ِنیمه شب ِتابستانی
فواره می زند از شیر .

50 سال پریده ام
از مین زاری به مین زاری دیگر ،
برای فراخواندن ملتم به تغییر؛
نه!
دیوار پلشتی را فرونریخته ام ،
نه از آن گونه که می پنداشتم ؛
تنها من ام،
کسی که از انفجار خودم
منفجر شده ست !

بعد 50 سال
هنوز باید
ماده آهویی را ببینم
که از شکارچی اش می گریزد ؛
هنوز باید
زنی را بشناسم
که به دنبال رهایی اش می گردد.

2
فوران می کنی در خاطراتم
از سپیدی یاس و
از فواره های غرناطه ،
از اشکهای ماندولین (1)،
چه می توان کرد ، بانو!؟

پیانو
غرق می شود در نت هایش ،
تمام گنجه ها قفل می شوند ،
و شراب دریا سرخ ست .

تعریفی ندارم
برای اشتیاق ،
روزی
گل سرخی می شود بر یقه پیراهنم ،
دیگر روز
خنجری می شود بر بسترم ،
روزی
اخگری سوزان در دستم ،
دیگر روز
نیشکری در دهانم .

در شگفتم از این !
هر کجا که به دیدارت می آیم
زمان به سبزناکی برگ است و
هر گاه که نگاه می کنیم به ساعت هامان
شکوفه می شوند.

مزارع قهوه مان ،
چون نهالی بر می آیند
سبز ؛
و اشتیاق ،
به گاه خیره شدن بر هم ،
در نی نی چشمان مان
به سان سر سبزی بهار
سوسو می زند .

در داستان تو و من
چه رخ داده ، بانو ؟!
هر گاه گمان می برم
گیسوانت را پوشانده ام
با بوسه هایم ،
موهایت
در همان دم ،
قد می کشند .

3
هر صبح گاه
این احساس به شگفتم می آورد :
به هر چه رو می کنم ،
شعر می شود !
به هر چه دست می کشم ،
شعر می شود !

وسایل کوچک من،
وسایل کوچک تو
شعر می شوند ؛
قهوه جوش
با شوقی شورانگیز
شعر می شود :
دیوانهای غزلی
که هر دو دوست شان داریم.
آن گونه که حوله
در آغوشت می گیرد و
رد آب
طرح تنت را می کشد.

به ریتم واریاسیون های شوپن
اورتور های موزارت
طعم نخستین بوسه
پیش از صبحانه ؛
نزول پای مرمرین تو بر فرش ،
تماس بُرس با گیسوانت ،
لغزش مداد بر گوشه گوشهء چشم ات ،
چه به جا می ماند ؟
چه به جا می ماند از جهان
اگر موسیقی و شعری وجود نداشت ؟
اینها ، بانو!
برگ برگ تاریخ اند
که می وزند
در زندگی مان؛
و تاریخ
هرگز به تکرار خود برنخواهد خاست !

این روزها
چه بر سرم آمده است ، بانو!
هر چه می خوانم
شکوفه می کند،
هر چه می نویسم
غنچه می دهد !
زبانم
قد راست می کند
چون تاکی ،
اسم هایم
شکوفه های سیب ،
فعل هایم
بوته های تمشک ،
حروف مصوت ام
دسته دسته گلهای وحشی ،
حروف صامت ام
رُسته در کناره جاده ،
وزنهای عروضی ام
سبزی علف ،
سبزی خزه ،
سبزی سرخس ؛
و بند بند شعرم
جوانه می زند و برگ می دهد
در خاک گلدان !

در چشمهامان چه چیز
رنگها را در می آمیزد ؟
با تلفن حرف می زنیم و
صدامان
در سبزناکی تابستان
ژرف می شود ؛
بر مبل می لمیم و
خوشه های گندم تن ات
خرمنی سبز و طلایی می شود؛
و اگر حتی
در چنبره اندوه فرو افتیم
غم را
هماره سبز خواهیم یافت.

اگر در کافه ای پا بگذاریم
پیشخدمت و
هر آنچه در شعاع عطر تو باشد
به سبزناکی استوایی بدل خواهد شد.

4

بانوی آب !
تو که می بریم به بهار و
ستاره ها را
تاکستانها و دانه های کاج را
هدیه می کنی به من ،
تو را سپاس !
هزار هزار بار ،
به پاس سخاوت ات .

من
دیرسالی
در بیابانی بایر می زیستم
و اکنون
سبز می شوم و
می شکوفم
به برکت عشق .


(1) سازی بومی شبیه به گیتار اما کوچک تر .

********************
سبز باشید و شکوفا به برکت عشق !
سیامک بهرام پرور

http://www.shaeraneha.com/weblog/