X
تبلیغات
رایتل
سه شعر از شیدا محمدی ومصاحبه ای با ایشان  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386
منبع اولیه تازه های ادبی
 
 

سه شعر منتشر نشده از شیدا محمدی

                                               

 

1

خیال رسیدن ندارد

حواس پرتی تو

و کفش های لنگه به لنگه ات

بر مدار 360 درجه می چرخد.

عقب عقب می رود این قصه

و پشت همین بن بست

دندان های شیری ام

از ترس

تیک تیک تیک

تاک. تیک تاک

نه !

خیال چرخیدن ندارد این ماه

و ادامه تو

در راه شیری گم می شود.

 

 

       ٢

مورچه ها روی سینه بند تو صف می بندند

و شب تاریک بر پوست تو می افتد

و می افتد قاره به جان خودش

 

 

و تو قاره را دور می زنی

گرد ... گرد... گردو

که میان نیجریه، خارطوم ...

 

مورچه ها روی سینه بند روشن تو

نقشه های سیاهی می کشند

و سینه های تو بالا و پایین می رود

تنگه هرمز ... خلیج فارس ...

نقس نقس می زنی زیر پونز

و روی نفس نفس تو دوباره صف می بندند مورچه ها

و شب وارونه می افتد در نگاه تو

نفت کش ها سوت می کشند

ناوگانها شلیک می کنند

و رگهای آبی تنت

آه ... آه ... آبی ...

قاره را دور می زنم

آه ... آه ... آبی ...

چه چروک شده ای

نقشه آفتابی !

 

 

    ٣

 

" نوستالوژی "

 

بریده بریده

اسلاید کودکی ام بر دیوار روبرو

مات می شود عکس کهنه ای در نگاه تو.

کوچه ام صندلی سفیدی

در سبزی سرزمین تو بود

برعکس حرف می زنم

آه تهران !

در صندلی سفیدی گم می شوی

وقتی دو لاستیک کهنه

در چشمانم رد سرخی می اندازد.

 

 

 

رسول رخشا

پرونده ی شعر مهاجرت - قسمت ششم (شیدا محمدی)

 

گفت و گوی رسول رخشا با شیدا محمدی به همراه سه شعر منتشر نشده

 

قصد داشتم افتتاحیه ای برای ورود به متن زیر بنویسم اما بیشتر

 که فکر کردم کمتر لازم دیدم بر این گفت و گو حاشیه ای نوشته شود

 چرا که من سئوال هایم را پرسیدم و خانم شیدا محمدی هم پاسخ هایش را داد .

 به نظرم آمد که همین پرسش ها و همین پاسخ ها خود بهترین

 حاشیه هستند بر متن موجود ...

تنها می ماند که از خانم محمدی به خاطر همکاری صمیمانه اش

 در این گفت و گو سپاس گزاری کنم ... /

 

شیدا محمدی؛ شاعر؛ نویسنده و روزنامه نگار/  متولد تهران

تحصیلات خود را در زمینه " زبان و ادبیات فارسی" تا مقطع

" لیسانس" ادامه داد .

حوزه علاقمندیش همواره " ادبیات" و " نقاشی" بوده است .

در دوره پایانی دانشگاه؛ در سال 1378 با چاپ داستان هایش

در روزنامه " جام جم" جذب روزنامه نگاری شد

و فعالیتش را همزمان در زمینه " فرهنگی و ادبی" و " اجتماعی" آغاز کرد .

 

چاپ کتاب " مهتاب دلش را گشود ... بانو! " در سال 1380؛ نشر تندیس؛

 نقطه عطف تازه ای در زندگی او شد .

 نثر شاعرانه این کتاب با همه کاستی هایش او را به محافل ادبی و هنری

 ایران پیوند داد.

شیدا محمدی در پاییز سال 1382 از ایران خارج شد و از پاییز سال 1383

 در کالیفرنیا مقیم است .

 

آثار او در این مدت؛ در مجلات " سیمرغ " " آرش" " نامه کانون

 نویسندگان در تبعید" و " رهاورد" و روزنامه " شهروند" کانادا و

 " لوموند " فرانسه ... به چاپ رسیده است .

 

رمان " افسانه بابا لیلا " که چندین سال در انتظار مجوز وزارت ارشاد بود،

سرانجام در پاییز 1384 به چاپ رسید .

وی در حال حاضر قصد دارد مجموعه اشعارش را به چاپ برساند .

 

آدرس وبلاگ شیدا محمدی :         www.sheidamohamadi.com

 

 

 

1. خانم شیدا محمدی به عنوان اولین سئوال که یک مقداری

 هم کلی است می خواهم بگویید- شعر مهاجرت یعنی چه ؟

آیا تنها دور شدن و هجرت فیزیکی شاعر از زادگاهش

 او را در دسته شاعران مهاجر و شعرش را در زمره ی

آثار مهاجرت قرار می دهد ؟ آیا شما خودتان قایل به

 تعریف مشخصی از شعر مهاجرت هستید ؟

 

در آغاز باید به پدیده مهاجرت پرداخت. مهاجرت در تعریف دنیای

 امروز به کسی اطلاق می شود که حق انتخاب دارد.

 یعنی کسی که امکان خروج از سرزمین مادریش را دارد

 و نیز پذیرش کشور میزبان را هم به دست آورده است.

 اما بعد از فروپاشی کمونیسم و به هم ریختن توازن جهانی

 و جایگزینی تفکر دهکده جهانی که در بهم ریختگی مرزهای کنونی

 و نیز پراکندگی انسانی نقش به سزایی داشته و دارد،

 تعریف انسان مهاجر دچار تغییر می شود .

به گمان من انسان امروزی، انسان سرگشته و به شدت تنهایی است

که برای به دست آوردن آزادی فردی و اندکی آرامش ناچار به کوچ

 می شود که شاید این هجرت بعدی سیاسی یا مذهبی

 یا اجتماعی داشته باشد و در کشوری آن سوی مرزهای مادری

 سکنی می گیرد، اما همین پدیده، تعادل روانی او را به هم می ریزد

 و دچار بحران هویت می شود .

 پس بین دو فضا شناور است .

 فضای گذشته که ریشه در نهاد او دارد و فضای امروزی

 که بسیار متفاوت از دنیای اوست و تلفیق این دو دنیا

، فضای معلقی را می سازد با هویتی مستقل و این

 به گمان من، دنیای انسان مهاجر است .

پس با این تعریف، می توانیم دنیای شاعر مهاجر را تصور کنیم.

برای روشن شدن سئوال شما که نظری است، من از تجربه شخصی

خودم صحبت می کنم.

ببینید من به عنوان زن ایرانی که شاعر هم هست

(تاکید دارم بر این تعاریف) در فضای دنیای اول که ریشه در کودکی

و باور من دارد و زمینه ذهنی مرا شکل داده، رشد کرده ام،

حالا با این تاریخچه پا در دنیای تازه ایی می گذارم که بسیار دور

 از زبان و ذهنیت سرزمین مادری است

 و اولین احساسی که دچارش می شوم، یک سرگیجه گس دار است

که بین درد و لذت در نوسان است و آنقدرهجوم این انگاره ها بزرگ

 و سهمگین است که تا مدت متمادی، گیج وگنگ تنها در خودم پرسه می زنم

و از هجوم اینهمه تازگی به وحشت می افتم .

از این روست که جامعه شناسان پدیده مهاجرت را بعد از مرگ عزیزان،

در مقام دوم آسیب شناسی طبقه بندی کرده اند.

 خیلی از مهاجرینی که من با آنها برخورد کرده ام ( از هر ملیتی )

نتوانسته اند از چنبره این هجوم ترس و تنهایی توامان، خود را برهانند

 و دچار بحران هویت شده اند .

 برای همین دیگر نه یک ایرانی یا مکزیکی یا هندی ...

هستند و نه دیگر هویت کشور میزبان خود را پذیرفته اند.

 برای هنرمندان این به مراتب سخت تر است،

چون یک هنرمند به زبانی می اندیشد که امکان دسترسی همگان بر آن نیست،

بنابراین او از این مجموعه هم متمایز می شو

د و به همان نسبت تنهاتر.

 

مگراینکه بتواند در چرخش سریعی خودش را به گردونه دنیای دوم

پرتاب کند و همراه آن بچرخد تا از امتیازات فضای دوم بهرمند شود

 و بتواند خالق فضا و زبان تازه ایی گردد که مشترک میان هر دو دنیاست .

برای یک شاعر یا داستان نویس که ابزارش کلمه است، اینکار

 به مراتب مشکل تر است، چون او به زبان مادریش گویش می کند،

می اندیشد و می نویسد. حالا ممکن است من در ایران باشم اما بر فرض،

 انگلیسی هم بدانم یا بنویسم، اما از آنرو که در ناخودآگاه و خودآگاه، خود

 را متعلق به دنیای اول می دانم،
آنچه خلق می کنم ریشه در همان باورها دارد، پس برای من

(زن ایرانی شاعر) ورود به دنیای تازه به مراتب نابهنجارتر است.

این تجربه ایی است که من با همه وجود لمسش کردم، البته خوشبختانه

 این گردش برای من سریع تر اتفاق افتاد و هماهنگی با آداب و رسوم

 سرزمین دوم و شناخت ماهیت درونی آن از ضرباهنگ تندتری

 برخوردار بود، اما این به معنای کامل کلمه نیست که به گمانم این اتفاق

هیچگاه صد در صد نمی افتد، بلکه تو خالق دنیای سومی می شوی

 که معلق بین گذشته و امروز توست و تنها با عنصر تخیل است

 که در آن شناور می شوی و مطلوب خود را خلق می کنی.

اینگونه است که در کارهای من، رگه های این نوستالوژی و دلتنگی

 به علاوه این شهود و شناخت همزمان اتفاق می افتد و باید اعتراف کنم

 در واقع همیشه در دنیای سوم است که زندگی می کنم. یعنی آمیزه این

دو فضا که هر کدام به خودی خود دیگر هیچ هویت مستقل بیرونی ندارد.

 

شاید آخرین تصویری که من از تهران دارم با تهران امروزی بسیار متفاوت باشد

 و نیز تصویری هم که از لس آنجلس می سازم، با تصویر واقعی آن

 در تضاد باشد، اما همین است که به من تاب تحمل این تعلیق و تاخیر

 را می دهد. شاید از همین روست که مهاجرینی که بعد از سالها

می توانند سرزمین مادریشان را ببینند، دچار شوک  می شوند

و فکر می کنند وارد مکانی شده اند که دیگر آنرا  نمی شناسند .

 

2. رویکرد اجتماعی در شعرهای شما زیاد دیده می شود،

این توجه نشات گرفته از چیست ؟

 

به گمانم هر هنرمندی متاثر از دنیای پیرامون خویش است

و این دنیا گاه نه واقعیت بیرونی عیان، بلکه برگردان دنیایی

است که هنرمند در آیینه درونش آنرا منعکس   می کند.

پس آنچه نشان می دهد، شاید تکه یی از آن تجربه یی باشد که

شخصی شده است. و به فراخور پنجره ایی که هنرمند

 و ( اینجا خصوصا شاعر) به روی دنیای بیرون می گشاید،

 از محدوده کوچک زندگی خویش، محله خویش، شهر خویش

در می آید و به حریم بزرگتری پا می گذارد که دنیای انسانی

 را شامل می شود و این دنیا آکنده از لحظه های مشترکی است

 که هر آدمی با هر نژاد و ملیتی می تواند آنرا به شکلی تجربه کند،

 مثل فقر، جنگ، عشق، مرگ، جدایی ...

 وقتی دنیایت از روزمرگی ها فراتر برود، دغدغه ات بزرگتر می شود

 و آن وقت است که لحظه های مشترک درزبانت رخ می دهند.

بنابراین، نگاه من خودم را شاعری با تعریف مشخص این یا آن نمی بینم،

 هر چیز که مرا به درد یا به وجد بیاورد، ناخودآگاه وارد اقلیم ذهن

 و زبانم می شود.

 

3. شما دو کتاب چاپ کرده اید که بصورت نثر هستند و پیشتر هم

به خاطر حرفه ی روزنامه نگاری صاحب مقاله هایی بوده اید،

- با توجه به مصاحبه ی حاضر که در مورد شیدا محمدی شاعرست

 و هدف اصلی اش شعرست – شما خودتان را داستان نویس

 میدانید یا شاعر و اینکه فکر نمی کنید حضور یکی، از قدرت و تمرکز

 دیگری کم می کند ؟

 

یک اتفاق ساده در من می افتد و آن اینکه من کلمه را انتخاب نمی کنم

 در حقیقت کلمه است که مرا انتخاب می کند .

زمانی این حس چنان فشرده و موجز است که در قالب شعر بیرون می ریزد

و گاه چنان گسترده و گسیخته که در نثرمی نشیند. اما به نکته ایی اشاره

 کردید و آن اینکه، شاید حرفه روزنامه نگاری تاثیری بر نوع زبانم

داشته است. در واقع نمی دانم، چون دلیل حضور من هم در روزنامه

همین نثر بوده است ؛ یعنی دایره تکرار.

در رمان افسانه بابا لیلا هم که به صورت نثر نگاشته شده است،

آنچه جلب توجه می کند و در واقع حائز اهمیت است، همین نثر شعر گونه

است که به آن زبان و هویتی متفاوت و ممتاز می دهد.

اما رویداد مهمی که در این میان اتفاق افتاد برخورد من با مسئله

مهاجرت بوده است یعنی از زمانی که من وارد دنیای سوم شده ام،

 زبانم موجزتر، آهنگین تر و تصویری تر شد و این یعنی شعر.

 یعنی بی آنکه من در این انتخاب دخل و تصرفی داشته باشم،

شعر زبان من شد. از همین روست که من هیچ تداخلی میان این

دو قلمرو زبانی نمی بینم، اگر چه امروز، یعنی همین لحظه ایی که

میان ما می گذرد، به یقین می توانم بگویم من در سلطه شعرم

 نه نثر و این اگر به معنای تمرکز است، در حال حاضر همین را تجربه می کنم.

 

4. در برخی آثار شما زنانگی بدون خودسانسوری حضور می یابد

و پدید آورنده اروتیسمی می شود که سعی دارد جلوه گر و نمایانگر

 سرخوردگی های اجتماعی / هویتی/ تاریخی زن باشد، فکر می کنید

 حضور اروتیسم در ادبیات و بطور کلی هنر لزومن باید در خدمت

 چنین کارکردهایی باشد و یا اینکه اروتیسم به طور مجزا و مستقل

 می تواند حضور داشته باشد و خودش تبدیل به کارکرد در اثر شود ؟

 

باید در آغاز ببینیم این زنانگی یعنی چه ؟ هیچ یک از ما در تعیین

 جنسیتمان دخالتی نداشتیم، بنابراین آنچه به عنوان مردانگی یا

زنانگی از آن یاد می کنید، بیشتر چیزی است که اجتماع که آمیخته ایی

 از فرهنگ، عرف، سنت و بخصوص مذهب است،

به ما آنرا آموخته است و آنچه اصولا به ما زنان در طی تاریخ آموخته اند،

بیزاری از تن و جنسمان بوده است (که حالا من وارد جزئیات آن نمی شوم)

 و مرد را به گونه دیگری آموزش داده اند که مهمترین تعریفی که در

 این طبقه بندی جا می گیرد، خشونت و تسلط است حتی در رابطه جنسی.

 بنابراین بیان احساسات مردانه از هر نوع، در تمام جوامع بشری بخصوص

 در ایران آزاد و بی قید بوده است .

این سنت سالها پیش توسط زنان پیشرو در غرب شکسته شد و در ایران

با حضور فروغ این تفاوت فاحش و برجسته گشت .

 به پیرو آن شعر به شعریت نزدیک تر شد. یعنی وقتی احساسی

 رها و سرشار خودش را با تصویری پر رنگ بیان می کند به شعر می رسد

و در این رهایی، بی پروایی هست. جسارت هست. عشق هست .

پس اروتیسم برای من بیان یک شورعاشقانه است. بیان ترکیب شدن

 تن با روح. اروتیسم یعنی یک شعر عاشقانه که به برهنگی نمی رسد.

 به نمایش جنسیت نمی رسد. بلکه هویت جنسیتی دارد. یعنی تصویر

 عشقبازی که از عشق نشات می گیرد.

 حالا این می تواند نگاه زن به خودش باشد. طعم یک بوسه باشد.

 یک   بی قراری عاشقانه باشد. التهاب انتظار باشد تا لمسی که به معنا می رسد.

 به درک مشترک. به یگانگی و به پیوند دو نوع که دیگر در میانشان

 جنسیت معنایی ندارد. با این بیان فکر می کنم این شکل از اروتیسم همیشه

در شعرهای عاشقانه دنیا بوده است و شاعران امروز با زبان نو به

 آن بعد تصویری می دهند. در شعر من این برخورد با شعر می شود

 که اروتیسم هم بخشی از آن است اما طرح رابطه سکسی نیست.

من از این نگاه بیزارم. نمی دانم شاید هنوز به عصر برهنگی تعلق ندارم.

هنور فکر می کنم زیبایی، عریانی محض نیست

حتی در کلمه. بلکه اشاره به آن است .

 

5. آیا شما جریان ها و اتفاق های ادبی داخل کشور را دنبال می کنی

د و اینکه فکر می کنید اصلن شاعر مهاجر باید با وضعیت موجود

 در وطنش پیوند داشته باشد یا ... ؟

مهاجرت از چه ؟ از که ؟ از کجا ؟ به کجا ؟

 

در واقع رسیدنی در کار نیست دوست عزیز. رفتن به گمان من،

 چرخ زدن میان یک دایره است. گاه قطر این شعاع وسیع تر است

و تو دیرتر به مرکز دایره می رسی و گاه کوچک و باریک.

 با این همه، همیشه نگاهت به درون این دایره است،

 یعنی از جایی که حرکتت را شروع کردی.

 و خاصیت آدمی بر این است که هر چه دورتر می رود،

 به اصلش نزدیک تر می شود. یعنی آنرا به یاد می آورد،

 آنگونه که دوست می دارد و همین برشها که نامی جز

 خاطره ندارند، حلقه اتصال شاعر با کسانی   می شود که

با او نقطه اشتراکی دارند و شعر زبان مشترک آنهاست.

بنابراین تداخل زمانی و مکانی از بین می رود.

 برای من چه فرق می کند که پنجره خانه ام رو به خیابان دبستان باز شود

 یا خیابان لیندلی.

 مهم زبان و دغدغه مشترکی است که درفضایی به نام شعر جان

 می گیرد و من می توانم به همان نام عشق را خطاب کنم که شاعری

 در کردستان یا سیستان و بلوچستان .

 

6. در شعرهای شما بن مایه های سرگشتگی، دلتنگی، حسرت

و تنهایی انسان زیاد دیده می شود در جواب سئوال اول هم اشاره

کردید، اینها از خصوصیات انسان امروز است، می خواهم

 بدانم شکل گیری این مفاهیم و خصوصیات در شعر شما ناشی

از مهاجرت است یا یک روند عمومی ست برای شاعری که در

 جهان امروز زندگی می کند ؟

 

به گمانم انسان هر چه بیشتر به مرحله انسان بودن نزدیک می شود،

 احساس تنهایی بیشتری می کند. " فهمیدن " آغاز درد کشیدن است.

یعنی آگاهی به اینکه تو بخشی از " هستی" ، هستی با همان عظمت

 و با همان تنهایی. کشف این احساس، بزرگترین دریافتی است

که آدمی می تواند در طول حیات به آن دست یابد و به همان نسبت،

او را تنها و بریده از دنیای پیرامون می کند و میل عجیب به دوباره شدن،

 دو تا شدن، تو را دلتنگ رسیدن و دست یافتن می کند.

به باور من، هر انسانی رسالتی برای زیستن دارد و کسی که به خویشتن

 خویش دست می یابد راز این زیستن را می فهمد و در آن مسیر

 حرکت می کند. سالها باید بر انسان بگذرد تا دریابد که چه تنهاست

 و این دیگر ربطی به هجرت بیرونی ندارد، فقط نمادهای آن

 رسیدن را گم می کند و در پی آن نشانه ها حیران و دلتنگ می شود.

 بیشتر آدمها بعد از کودگی این زمزمه ها را دیگر نمی شنوند،

 چون پیوندشان را با درون قطع کرده اند،

 از این روست که انسان سرگشته امروز در پی چیزی است که

 ما به ازاء بیرونی دارد نه درونی. برای همین بی اعتماد

 و سرگشته و تنهاست. این تصویر انسان عصر حاضر است .

 

7. یعنی اینکه " مهاجرت " تاثیری در این مفاهیم و بن مایه ها ندارد ؟

 

دقیقا برعکس. چنانچه امروزه روانشناسان بر این باورند که بعد

 از مرگ عزیزان، مهاجرت عامل بزرگی در عدم تعادل روحی

 و شوک عاطفی است .

پس چگونه چنین عنصر مهمی بر روی من با این میزان

 از حساسیت، می تواند بی تاثیر باشد ؟

از همین روست که می گویم بیشتر در دنیای سوم که آمیزش

 حس و تخیل است، زندگی می کنم و گرنه دنیای بیرونی به تنهایی،

 برایم کشنده و غیرقابل تحمل است .

 

8. خانم محمدی زبان یکی از موضوعاتی ست که در امر مهاجرت

 جایگاه ویژه ای دارد با توجه به اینکه ادبیات اتفاقی ست که در زبان می افتد،

به نظر شما مهاجرت چقدر می تواند در رشد و یا رکود آثارشاعر

 یا داستان نویس تاثیر داشته باشد ؟

 

زبان به تعریف من یک اتفاق درونی است و هر شاعری از درون خودش

 تغذیه    می کند.

 بخشی از این فرایند در ناخودآگاه ما اتفاق می افتد که برگرفته

 از داده های دور یا نزدیک است. بنابراین شاعری که بتواند به

 درونش نقب بزند، به خودش دست یافته و زبان و روش خودش

را پیدا کرده که او را از دیگران متمایز می کند.

برای من امر مهاجرت کمی تجربه شخصی است تا اتفاقی بیرونی.

 چون من همواره در آن دنیای سوم زندگی می کنم و کمتر در رفت

 و آمد میان دو دنیای اول و دوم هستم. از این رو آنچه برون می دهم،

آن چیزی است که دلم می بیند نه چشمانم و برترین تجربه یک هنرمند،

 آموختن درست نگاه کردن است. چون همین دیدن به تو می آموزد

که چگونه دلتنگیها، سرگشتگیها و حتی تنهایی- هایت را تبدیل

 به شعر و زایش کنی.

اتفاق مهاجرت برای من شکل دهنده بزرگترین رویای زندگیم،

یعنی سفر بوده است و در دل هر سفری، چیزهای بدیع و تازه ایی است

 که تو با درست نگاه کردن، آنها را کشف می کنی. پس این حادثه،

 برای من اتفاقی خوشایند در زمینه رشد درونیم بوده است تا به امروز.

 

9. مطرح شد که انسان مهاجر در یک فضای سوم زندگی می کند

 که تلفیقی است از فضای اول (زادگاه) و فضای دوم (زیستگاه).

می خواهم بگویم زبان یکی از پارامترهای مهم در این فضای سوم است

به خصوص اینکه موضوع هم ادبیات باشد لطفن کمی دقیقتر

 در مورد تاثیر مهاجرت روی زبان شعر با توجه به اینکه

 زبان فضای اول شما فارسی و فضای دوم شما انگلیسی است

صحبت کنید.

 

نمی دانم این تاکید از کجا نشات می گیرد آقای رخشا ؟ من اصولا با

 این نوع مرزبندیها مشکل دارم. از نظر من زبان، به ریشه ها

و باورهای درونیم برمی گردد.

 یعنی از کوزه همان تراود که در اوست.

 اگر شما در زبان فارسی، عمیق غور کرده باشید، ناخودآگاه در بیرون

هم زبان متفاوت و عمیقی دارید.

 مکان نمی تواند آنقدر پارامتر تعیین کننده ای باشد.

چون شما می توانید به زبان کشور زیستگاهتان صحبت کنید،

اما صرف حرف زدن شما در ادبیات آن زبان عمیق و مسلط نمی کند .

هرزبانی به اعتقاد من کاراکتری دارد که باید آنرا درک کرد،

 دوست داشت و بعد از آن فهم است که چون ساحره ایی شما

 را سحر کرده و اعجاز درونیش را هویدا    می کند ولازمه این کشف

و شهود، عشق و ممارست طولانیست.

 در حقیقت تمامی زبانهای دنیا مانند رودی هستند که به دریای

 زبان مادری می ریزند. برای من زبان فارسی و شاید

 پس از آن، زبان فرانسه این مسحوری را دارد،

 با اینکه قادر به فهم فرانسه نیستم اما ضرباهنگ

 و موسیقیایی کلمات را دوست دارم. فارسی اما فراتر

 از موسیقی و آوا است. یک جادوی درونی دارد که بار معنایی

 و فرهنگی قومی را با خودش تا یک تاریخ کهن می برد

. پس مهاجرت به گمانم نمی تواند این سحر را از من بگیرد

بلکه با آموختن زبان دیگری، من شیدای دیگری را تجربه می کنم

که برایم ناشناخته است، چون تبدیل به آدم دیگری می شوم.

 در حال حاضر زبان انگلیسی، آن دنیای ناشناخته و کشف نشده ایی

 است که تازه به آن وارد شدم و داده های زبانیم در کناره شعرم

است نه در داخل آن.

 

10. با توجه به معنا و مضمون- با رویکردی حسی و عاطفی-

عنصر اصلی شعر شماست یعنی بار اصلی شعر بر دوش

 آن است، با توجه به مسیری که شعر معاصر ما به خصوص

از دهه 70 خورشیدی به بعد طی کرده است و حضور تکنیک و فرم

در آن پر رنگ تر شده است، فکر نمی کنید

 اگر توجه شعرتان به محتوا باشد از فضای شعر امروز ایران دور می شوید ؟

 

فضای شعر امروز تجربه ایی شخصی و نهادینه شده

 در درون من است نه بیرونم.

فضای راکد و خفه بیرون، هیچ چیز تازه ایی برای من ندارد

جز چند تئوری خشک بی احساس که به هیچ کاری نمی آید.

شاعر در خلوت و از پنجره خودش است که می تواند راهی

به دنیای دیگری باز کند و گرنه این هیاهو او را تنها از

 مسیر اصلی دور می کند و دیگر صدای درونش را نمی شنود .

گذشته از این، یکی از دلایلی که شعر امروز با کم اقبالی روبروست،

 همین زبان پیچیده و درونی نشده است که گاه می بینم انگار مسابقه

 بزرگی رخ داده و همه از روی دست همدیگر تقلب می کنند و تلاش

هر یک هم برای دیریاب بودن و دیر فهم بودن است و

 اهمیتی هم به معنا و درک خواننده نمی دهند.

 درحالیکه شاعری که حرفی برای گفتن داشته باشد

 از سادگی استفاده می کند که دارای فلسفه عمیق و پیچیده،

ولی قابل فهم است گافمن می گوید فیلسوفی که در نهایت

 خویش حرفی برای گفتن ندارد، عمدتا سخت و پیچیده

 سخن می گوید تا کسی متوجه نشود که او اصلا حرفی

 برای گفتن ندارد یا اینکه اساسا خودش هم آنچه می گوید را نمی فهمد .

 

11. به نظر شما تکنیک، فرم و بازی های زبانی

در شعر چه جایگاهی دارد؟

 

برای من فرم در هر شعر همان لحظه و با خود شعر اتفاق می افتد

 و اعتقادی هم به زبان بازی ندارم. فکر می کنم خلق دنیای نو

 و زبان تازه به مراتب سخت تر از بازی با الفاظی است

 تکراری اما پیچیده. اساسا تعقید یا پیچیدگی زبانی،

تا وقتی گره گشوده نشده، زیبا و جذاب است و به محض باز شدن گره

 دیگر لذت دوباره کشف شدن در شما از بین می رود.

از همین روست که شاهکارهای شعر دنیا و ایران هنوز

 مربوط به شاعرانی است که حرفی برای گفتن داشتند

و سخنشان را برای همه زمانها و مکانها زدند.

 این نمونه در شعر امروز و حتی معاصرین من هم دیده 

     می شود. انیشتین که پدر فیزیک جهان است

می گوید " هر جا مسئله پیچیده و غیرقابل حلی دیدید به درستی آن شک کنید " .

 

12. مخاطب شعرهای شما چه کسانی هستند ؟ ایرانی های مهاجر

یا همه ی ایرانی ها، منظور تاثیری که مهاجرت روی شعر می گذارد

و تغییری که پدید می آید به نظرتان ذائقه و پسند مخاطب را تغییر نمی دهد ؟

 

نمی دانم تعریف این ایرانی مهاجر با ایرانی داخل چیست؟

چون خیلی وقتها من در ایران، همین احساس تنهایی و دلتنگی

 را می کردم.

 عدم درک و فهم متقابل، دره تنهایی شما را عمیق تر می کند با

این تفاوت که شما در سرزمین مادری خویش انتظار فهم و آمیزش

از سوی دیگران را دارید، اما در غربت به خودتان این واقعیت

 را می قبولانید که یک جزیره متروک و تنهایی

د و اگر در این میان، کسی از این حوالی عبور کرد

 دیگر جزو خوش شانسی شماست ! پس دیگر در پی فهمیده شدن

و شناخته شدن نیستی. اما یک پارادوکس عمیقی در این میان اتفاق

می افتد و آن اینکه زندگی یا هر اسمی که می شود بر این حجم نامید،

 مثل سایه عمل می کند. یعنی هر چه بیشتر رها می کنی، بیشتر

 به دست می آوری.

وقتی دراین سوی آب می نویسم، فارسی زبانان همه جای دنیا با آن ارتباط   

می گیرند، برای اینکه یک حس یا درد یا عشق مشترک در میان آن سطرها

می یابند که آنها را به شعر من پیوند می زند. چنانچه بعد

 از ایران که بیشترین مخاطبان شعر مرا تشکیل می دهند،

 از افغانستان و تاجیکستان ایمیل دارم تا ژاپن و آسیای دور و آمریکا و ..

. پس به اعتقاد من، صرف یک موقعیت جغرافیایی تعیین کننده

 مخاطب شما نیست، بلکه نوع رابطه و پیوند درونی با شعر است

که میزان آنرا تعیین می کند. البته همه این عوامل نشات گرفته

 از خاستگاه فکری شاعر است که تجربه مهاجرت و

 یادگیری زبان و فرهنگ دیگر، عامل تعیین کننده ایی در

 بسط و رشد درونی خود شاعر است و یک کنش و واکنش متقابل

 را بوجود می آورد.

 

13. شاعر مورد علاقه تان ؟ و شاعری که هم سن وسال تان باشد ؟

 

هر متنی که مرا ذوب کند و منشا یک لذت عمیق درونی شود،

 در می یابم شعر است. پس شعر خوب مهمتر از نام شاعر است.

 چنانچه گاه یک ترجمه همانقدر مرا منقلب می کند که شعر فارسی.

اما از کلاسیکها، مولوی و حافظ محبوبترین شاعرانم هستند و

 از معاصرین فروغ را بیش از هر کسی دوست دارم،

 اگر چه سالهاست کم می خوانمش .

از همنسلانم ! حقیقتش این علاقمندی هماهنگ با فضای درونیم است که طبعا 

      می تواند متغییر باشد. این روزها ... بکتاش آبتین، عبدالله گلابی،

گراناز موسوی، بعضی از کارهای رسول یونان، فریده دهدران و ...

خیلی ها که گزینه شعرهایشان را دوست دارم.

 

14. ادبیات مهاجر چقدر می تواند وضعیت جدید ایجاد کند.

منظورم این است که چقدر می تواند بعنوان یک نوع

 و ژانر خاص در برگیرنده و مورد توجه مخاطب باشد ؟

 

نمی دانم  در چه قیاسی منظور نظر شماست. ایران ؟ جهان؟

 چون طبق آمار سال 2000 از هر 35 نفر یک نفر مهاجرت

 می کند و اگر همه مهاجرین را در یک کشور جا دهیم،

 پنجمین کشور بزرگ دنیاست.

 پس مهاجرت بیشتر یک پدیده تاریخی است و در کشورهای جهان سوم

معلول عدم ثبات اقتصادی و اجتماعی است که در پی یافتن زندگی بهت

ر به کشورهای توسعه یافته سفر می کنند

 و در حالت کلی تاثیر مطلوبی داشته است .

اما هنرمندانی که مهاجرت می کنند یا در شوک اولیه می مانند

 بی آنکه خود از آن آگاه باشند، یا اگر جوانتر باشند در زبان

و فرهنگ کشور میزبان حل می شوند.

 یک قسم سومی هم وجود دارد و آن دسته از هنرمندانی است

که مثل من در کشور خویش رشد کردند

، درس خواندند و با مردم و مرز و بوم خویش در آمیزش بوند

 و بعد به اجبار یا به انتخاب مهاجرت کردند، این گروه کسانی هستند

 که در شکل گیری و پدید آمدن ادبیات مهاجرت نقش بسزایی داشته

 و دارند . چون در فضای سوم زندگی    می کنند و آثارشان رفت

و برگشتی است میان ریشه های در آب (زیستگاه) یا خاکشان

 (زادگاه) و دنیایی که خلق می کنند تلفیقی از این دو دنیاست

که برای مخاطب داخل یا خارج از این فضا نا شناخته است.

زبان در این نوع ادبیات تغییر کرده و می کند، چون دیگر پیوند

 روزانه اش را با زبان مادری از دست می دهد

و آنچه مصرف می کند منجمد شده در آخرین تاریخ گویشی آن است،

 چون زبان در درون خویش آهسته و مدام در حال رشد و تغییر است

 و به مرور زبان دوم وارد مخزن کلمات شما می شود و این

 در هم آمیختگی زبان و باور، شکل دهنده یک ادبیات تازه

و متفاوتی است به نام مهاجرت . پس شاید بتوانیم نتیجه بگیریم

 که  می توان در دل ادبیات، یک پنجره جدیدی به نام ادبیات مهاجرت

بگشاییم که در عین حال آزادتر و رهاتر است .

 

15. با توجه به مهاجرت به کشوری انگلیسی زبان و با توجه

 به انیکه انگلیسی زبان بین المللی ست به نظرتان چقد

ر به موضوع جهانی شدن در شعر باید اهمیت داد ؟

 

به آن اندازه که پتانسیل زبان و یادگیری دانش جدید در حجم داده های

 قبلی به ما اجازه دهد. ما بسیار کند حرکت می کنیم و این در همه

 ابعاد زندگیمان مشهود است. هنرمندی که دغدغه امنیت اقتصادی

 و اجتماعی خودش را دارد و دائم در حال سانسور و حذف خود

 و دیگران است، چگونه می تواند به جهانی شدن بیاندیشد ؟

 فرصت به روز شدن با دانش و زبان بین المللی لازمه و حق

هر هنرمندی است. آنها باید بتوانند آزادانه در حال تبادل اندیشه

 و دستاورد هنری خویش با دیگران باشند و لازمه این کار

 ارتقا سطح دانش و تسهیلات برای هنرمندان ایرانی است .

 

16. ترجمه پذیر بودن شعر چقدر کمک به جهانی شدن شعر

 می کند و آیا شاعر هنگام سرودن باید به این موضوع توجه کند ؟

 

به گمانم در خودآگاه نمی توان به این مسئله اندیشید. چون شعر

 در ناخودآگاه یا یک بیخودی اتفاق می افتد، بنابراین نمی توان

 هنگام سرودن به این مسائل اندیشید، اما پس از انتشار یا حضور شعر

 به خودی خود، می توان این دغدغه را داشت که آیا اصولا

زبان امروزی شعر فارسی قابلیت ترجمه پذیری را دارد ؟

آیا اینهمه لایه های پنهان و سرکوب شده سیاسی، اجتماعی

 و حتی جنسی که در شعر امروز (داخل یا خارج از کشور)

 به چشم می خورد، برای یک مخاطب خارجی اصولا قابل فهم

 یا کشف هست ؟ اینهمه استعاره و سمبل که در شعر ما موج 

   می زند چقدر می تواند قابلیت ترجمه پذیری داشته باشد ؟

درباره استثناها حرف نمی زنم، درباره یک اصل کلی حرف می زنم .

به هر حال به عنوان شاعر آرزو می کنم این اتفاق برای زبان فارسی

و شعر امروز ما مثل سایر کشورها بیافتد، اما چقدر این امر می تواند

با اراده و آگاهانه باشد،   نمی دانم.