X
تبلیغات
رایتل
می بینمت به تماشا نشسته ای مرا/رمانی کوتاه از صلاح الدین لواسان  چاپ
تاریخ : جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1387
 
میبینمت که تماشا نشسته ای مرا -رمانی از صلاح الدین احمد لواسانی هندی 5
 
میبینمت که تماشا نشسته ای مرا -رمانی از صلاح الدین احمد لواسانی هندی 5
فصل پنچم - فقط خواجه حافظ


با هرجون کندنی بود امتحانات معرفی رو پشت سر گذاشتم . البته بدون اغراق با جون کندن.
یواش یواش بوی عید داشت میومد . توی این مدت . تولد نازنین رو هم با یه جشن کوچیک و زیبای دونفره پشت سر گذاشتیم .
یه پسر خاله داشتم بنام داریوش که خیلی با هم ایاق بودیم . خیلی از برنامه هامون با هم بود. مدتی بود ازش دوری می کردم .
دلیلش هم این بود که خیلی تیز بود ، اگه یکم دور و ور من می گشت ، متوجه ماجرا می شد . از دهنش نگو که لق مادر زاد بود هیچ خبری رو بیشتر از چند دقیقه نمی تونست پیش خودش نگهداره . عین خاله زنکها کافی بود یه چیزی رو کشف کنه . عا لم و آدم دنیا می فهمیدن . اما بالا خره اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاد . تعطیلات عید بالاخره گیر آقا داریوش افتادیم . اون قدر به پرو پای من پیچید تا ته و توی ماجرا رو در آورد.
دیکه کاریش نمی شد کرد . فقط ازش قول گرفتم که مرد و مردونه فعلا به کسی چیزی نگه . اونم یه قول صد درصد داد و رفت دنبال کارش . من و نازنین هم با هزار کلک و حقه به ملاقاتهای پنهونی خودمون ادامه دادیم تا پایان هفته اول عید ........
اما چشمت روز بد نبینه ، روز نهم فروردین بود من برای دیدن نازنین رفته بودم . بعد از ظهر که برگشتم . مطابق معمول بعد از یه سلام و علیک کوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز یه جور دیگه بود. اما من به روی خودم نیاوردم .
چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مادرم با اخمهای تو هم وارد اتاق شد . دوباره سلام کردم . یه علیک سنگین بهم فهموند که زبون بازی کاری از پیش نمی بره ............
پرسیدم : اتفاقی افتاده ؟
مادرم نگاه معنی داری به من کرد وگفت : اینو از شما باید پرسید .
من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چیکاره ام که باید از من پرسید.
با لحن طعنه آمیزی گفت : عاشق عزیزم ، عاشق ......
اینو که گفت ، وارفتم . فهمیدم داریوش نامرد آخر بند و آب داده . یه مکث کوتاه کردم ، نمی دونستم تا چه حد ماجرا درز پیدا
کرده . . واسه همین گفتم گناه کردم ؟
مادرم تیر خلاص رو خالی کرد : نه عزیزم گناه نکردی ..... بعد با لحنی عصبی ادامه داد : اما بفرمایید تشریف ببرید بالا منزل دایی جان ، خودتان جواب ایشان را بدهید. منتظرتان هستند .
سرم گیج افتاد . نشستم رو تخت ..... مادرم بی اعتناء به من ادامه داد ، الان نازنین بیچاره داره هم به جای خودش ، هم به جای حضرت عالی جواب پس می ده .
اینو که گفت : با عصبانیت گفتم : مگه ما چیکار کردیم .......... مگه چه گناهی مرتکب شدیم که باید جواب پس بدیم .......... خوب عاشق هم شدیم ..................... مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداریم عاشق بشیم ............. و همزمان اشک از چشمام جاری شد .
مادرم در حالیکه سعی می کرد ، نشون بده هنوز عصبانیه اومد چند تا آروم تو پشت من زد و گفت : بلند شو خرس گنده . مرد که گریه نمی کنه . خب عاشق شدین بسیار خب هرکی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه ..... حالا به جای این ادا اطوارها بلندشو بریم خونه داییت به داد نازنین بیچاره برسیم .
این رو گفت و اضافه کرد : من میرم آماده بشم . قبل ازاینکه از در خارج بشه گفتم بابا .
گفت : همه فهمیدن ، پسر خنگ ................... آخه تو نمیدونی این خواهر زاده خل و چل من ، دهنش چفت وبس درست و حسابی نداره ؟
بلافاصله پرسیدم : عصبانیه ؟
گفت : کی ؟........ بابات ؟
با سر تایید کردم . گفت : از موقعی که فهمیده همه اش میخنده . نفس راحتی کشیدم . گفتم حد اقل تو این جناح در گیریه زیادی ندارم . مونده بودم با دایی چه جوری رو برو بشم . به درگاه خدا دعا کردم که با نازنین برخورد تندی نکرده باشه.
ده دقیقه بعد منو مامان و بابا که همه اش منو نیگاه میکرد و می زد زیر خنده از خونه خارج شدیم . بدستور مامان که حالا فرماندهی عملیات رو بعهده داشت . جلوی یه قنادی و گل فروشی نگه داشتم و اون رفت یه دسته گل و یک جعبه شیرینی خرید
و برگشت ............. تو همین فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد . درست دست گذاشتی رو گل سرسبد فامیل .
گفتم : بابا چی میگی ؟ گفت : نترس من باهاتم ........ هوات رو دارم ............ انتخابت بیسته .
بابام و تا حالا اینقدر شنگول ندیده بودم . یه کم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنین بودم ، بالاخره رسیدیم پشت در خونه دایی اینا ، مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد . بدون اینکه پاسخی بشنویم در باز شد. از توی اف اف صدای دعوا و مرافعه شنیده میشد دلم هری ریخت پایین ، نگران نازنین بودم ، نه خودم .
مامان و بابا نگاهی به هم کردن و مامان فوری در و هل داد و وارد خونه شد............. بابا هم پشت سرش ............ همین موقع زن دایی به پیشواز اومد و پس از سلام و احوالپرسی ما رو به طرف اتاق پذیرایی راهنمایی کرد . مامان خیلی با احتیاط پرسید : خان داداش نیست ؟
زن دایی در حالیکه نگرانی رو میشد توی چهره اش دید . گفت چرا الان میاد . بالاست ......... تو اتاق نازنین .
رنگ و روی مامان هم از شنیدن این حرف پرید ............ برامون مسجل شد که..........
در همین زمان دایی از در وارد شد . همه به احترام از جامون بلند شدیم و سلام کردیم . دایی جواب سلام همه رو داد. اما وقتی از کنار من عبور می کرد زیر لب گفت : خوشم باشه ........ که اینطور .
اینبار برق سه فاز بود که از گوشم پرید ............ دیگه مطمئن شدم که اگه امروز سالم از خونه دایی اینا پام رو بزارم بیرون خوش شانس ترین مرد عالمم . از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم : دایی جون ....
با صدای بلند گفت : ساکت. دیگه اشهدم رو خوندم .
دایی به طرف بابا رفت و در گوش اون یه چیزایی گفت . و بابا یه نیگاهی به من کرد و آهسته سرش رو چند بار تکون داد . به این معنی که هیچ کاری از اون بر نمی آد.
دایی جون چند سالی از بابا بزرگتر بود . و گذشته از سن بیشتر بسیار مورد احترام بابا بود . البته در خیلی از کارها از بابا مشورت می گرفت و بابا هم متقابلا" برای انجام کارهای مهمش حتما از دایی جون صلاح و مشورت می کرد .
زمانی که بابا اعلام عقب نشینی کرد . وا رفتم.......... کور سو امیدی که به طرفداری بابا داشتم به خاموشی گرایید....چه سرنوشتی در انتظار ما بود............ این فکر داشت دیوونم می کرد . که دایی رو به بابا کرد و گفت : نصرت خان تو ماجرای اصفر طواف رو نباید دیده باشی ، چون مربوط به پنجاه سال پیشه . اما حتما" بابای خدا بیامرزت برات تعریف کرده که آقا سید کمال چه بلایی سرش آورد.
بابا گفت: بله .
گفت : میخوام همون بلا رو من سر پسرت بیارم ،
بابا مثه ترقه از جاش پرید و گفت : نه......... نصرالله خان خدارو خوش نمی اد جوونه ......... حالا یه غلطی کرده شما باید گذشت کنی ........
سرم گیج رفت . دیگه صدایی نمی شنیدم . با اینکه نمی دونستم . اصغر طواف کی بوده و آقا سید کمال چه بلایی سرش آورده . فهمیدم که مجازات سختی برام در نظر گرفته شده . که بابام اینجور ناچار به عز و التماس پیش دایی شده . و میدونستم دیگه حتی بابا قادر به تغییر عقیده دایی جان نیست .
عین یه بره که توی مسلخ گیر کرده و هیچ راه فرای هم نداره خودم رو به دست سرنوشتی سپردم که ازش بی اطلاع بودم.
بعد از اثر نه بخشیدن التماس های مامان . بابا پرسید کی می خواهید تنبیه رو انجام بدین ؟ دایی گفت شب سیزده بدر در ویلای محمود آباد و در حضور تمامی فامیل.
بابا شهامت بخرج داد و گفت : نصرالله خان حداقل در این مورد روی منو زمین نندازین و اجازه بدین این تنبیه خصوصی انجام بشه .
دایی گفت : معاذالله . همه کسانی که از این ماجرا باخبر شدن باید در مراسم تنبیه حضور داشته باشند . و بعد سوال کرد. کی نفهمیده ؟
بابا سرش رو پایین انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ .
دایی گفت : پس تمام .
این شازده پسر هم دیگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردین با نازنین هیچگونه تماسی داشته باشه . روز دوازدهم ، مرد
ومردونه برای وداع آخر ساعت چهار صبح می آد نازنین رو بر می داره و به شمال می ره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونیم . این اجازه رو میدم که آخرین وداع رو قبل از مجازات با هم داشته باشن .
راستش بعد از ساعتی ترس و التهاب این یه جمله دایی خوشحالم کرد ، چون فرصتی بدست آورده بودم که چند ساعتی دوباره با نازنین تنها باشم هرچند برای وداع .
در حالیکه توی این افکار غوطه می خوردم دایی با نوک عصایی که در دست داشت اروم به زانوی من زد و گفت : به شرط اینکه که قول مردانه بده اینکه نازنین رو صحیح و سالم توی ویلا تحویل بده و یه وقت کار احمقانه ای انجام نده .
فوری گفتم : دایی جون قول میدم.
دایی گفت : خوبه......... زبونت دوباره کار افتاد .
سرم و از خجالت پایین انداختم.
بد از دقایقی از خونه دایی اینها بدون اینکه لحظه ای بتونم نازنینم رو ببینم خارج شدیم.
یازدهم فروردین سال ۱۳۵۵ یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود انگار نمیخواست تموم بشه . تا شب و تا ساعت سه صبح که از خونه برای رفتن به خونه دایی خارج شدم صد بار جونم به لبم رسید. موقع حرکت مامان هزار بار بهم سفارش کرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگی بکنم . و حواسم به جاده باشه .
ساعت سه وربع رسیدم دم خونه دایی اینا هم خیابونها خلوت بود و هم من دیوانه وار رانندگی کردم . خیلی زود رسیده بودم . دایی هم بسیار مقرارتی بود ، بخصوص الان که مورد خشم و غضب هم واقع شده بودم . باید مراقب می بودم . که دسته گل جدیدی آب ندم . واسه همین توی ماشین نشستم و به حرفهایی که باید به نازنین بزنم فکر می کردم.
راستش حتی به این فکر کردم که با هم فرار کنیم عین فیلمها و داستانهای عاشقانه . اما بعد به این نتیجه رسیدم که با توجه به اخلاق دایی جان این کار فقط مسئله رو بغرنج تر میکنه . باز حالا این شانس رو داشتیم که با پا در میانی دایی های دیگه , مخصوصا دایی بزرگم ، مورد عفو و گذشت قرار بگیریم وحتی شاید ......
تو همین افکار بودم که دیدم در خونه دایی اینا باز شد ونازنین از خونه خارج شد . دایی هم پشت سرش بیرون اومد . وقتی به
ماشین رسیدند نازنین بدستور دایی در ماشین رو باز کرد و رو صندلی نشست . دایی سرش رو تو ماشین آورد و گفت : فقط قولت یادت نره . مرد و وقولش . در حالیکه زبونم بند اومده بود یه چشمی گفتم و دایی در و بست و اجازه حرکت داد .
آروم حرکت کردم .از توی آینه دیدم که تا از کوچه خارج نشدیم دایی وارد خونه نشد .
سکوتی سنگین بین من و نازنین حاکم شده بود وفقط وقتی این سکوت شکست که پاسگاه پلیس راه جاجرود رو پشت سر گذاشتیم
ناگهان و بی مقدمه بغض نازنین ترکید و شروع کرد ، آروم آروم گریه کردن . آسمون دیگه روشن شده بود . کنار یه رستوران نگه داشتم و پیاده شدیم . نهر آب خنکی که محصول ذوب شدن برفها بود از جلوی رستوران می گذشت . مشتی از این آب رو به صورت نازنین زدم و صورتش رو از اشک پاک کردم بعد آبی به صورت خودم پاشیدم.
اشتها نداشتیم ....... هیچ کدوم فقط دوتا چایی خوردیم و دوباره راه افتادیم . از نازنین پرسیدم . دایی خیلی اذیتت کرد ؟
نازنین گفت : نه اصلا" کاری با هام نداشت .
گفتم : ولی پریروز که ما اومدیم صدای داد و فریاد می اومد .
کمی فکر کرد و گفت : اون صدای تلویزیون بود . خوشحال شدم . که نازنیم مورد خشم واقع نشده .
نازنین گفت : بابا تنبیه مارو گذاشته جلوی جمع انجام بده . و حتما اینکار رو انجام خواهد داد . بابا هر حرفی بزنه حتما" عمل می کنه ؟
جوری این جمله رو با ترس ادا کرد که آرامش نسبی که پیدا کرده بودم دوباره به هراس از تنبیهی که بزودی زمانش فرا
می رسید بدل گشت .
ساعت حدود هشت و نیم بود که به مجموعه ویلاهای خانوادگیمون در محمود آباد رسیدیم و این یه رکورد بود برای من ......... چهار ساعت ونیم . درحالیکه پیش ازاین من هرگز رکوردی بیشتر ازدو ساعت و چهل دقیقه برای رسیدن به ویلا نداشتم . خودم خنده ام گرفت . ماشین را جلوی ویلای خودمون پارک کردم و به اتفاق نازنین به کنار ساحل رفتیم . و ساعات باقی مانده به تنبیه را به آخرین نجواهای عاشقانه پرداختیم.


این قصه ادامه دارد .

 نوشته شده توسط: ز صلاح الدین لواسانی

از سایت شعر نو:
 
نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1387 - 14:27:28