X
تبلیغات
رایتل
میبینمت که تماشا نشسته میبینمت که تماشا نشسته ای مرا بخش دهم(۱۰)  چاپ
تاریخ : یکشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1387

 برگرفته از سایت شعر نو:

به قلم اقای صلاح الدین لواسانی

 

معرفی نامه آقای صلاح الدین احمد لواسانی:

 


صلاح الدین احمد لواسانی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 13 مهر 1338
کشور: ایران شهر: تهران
ahmadlavasani2007@yahoo.com

وی در مهر ماه 1338 در یکی از محله های قدیمی تهران بدنیا آمد . پدرش از شعرای خوش قریحه و شاگرد پژمان بختیاری و همنشین علی موسوی گرمارودی و نصرت رحمانی بود . او نام فرزند اول خود را صلاح الدین احمد انتخاب نمود و در پاسخ منتقدان گفت : او در آینده به چنین نامی پر طمطراق احتیاج خواهد داشت.
تازه وارد مدرسه ابتدایی شده بود که استعداد های خود را در زمینه های فرهنگی و هنری بروز داد. سال 1346 کار در استودیو میثاقیه را بعنوان گوینده خردسال آغاز نمود اما خیلی زود آنجا را برای شروع کار در رادیو ترک گفت ، سال 1347 زمان آغاز به همکاری او با برنامه کودک رادیو بود . عشق و علاقه او به این مجموعه با عث گردید مراتب کاری را با سرعت و دقت یکی پس از دیگری پشت سر بگذارد . او برای کسب این درجات مشاغل گوناگونی چون گویندگی ، بازیگری ، نویسندگی ، سردبیری ، کارگردانی و تهیه کنندگی رادیو را فرا گرفت و با موفقیت به کار بست . سال 1353 اولین کتاب قصه خود را با نام مورچه و دانه گندم به دست نشر سپرد و این در حالی بود که فقط 15 سال داشت . از ان پس با ناشر اصلی خود دفتر نشر فرهنگ اسلامی و چند ناشر کوچکتر بیش از دویست اثر برای کودکان و نو جوانان را روانه کتابخانه ها نمود. برخی کتابهای او مانند فیل کار پیدا می کند، خانه ای برای کاغذ سفید ، قصه های شهرزاد قصه گو به شمار گانی بالا تر از عدد یکصد هزار نسخه رسیده اند.
در سال 1367 تصمیمی مهم باعث تحول در زندگی او گردید . با باز خرید نمودن خود از سازمان و جدا شدن از آن مسافرت های خود را به نقاط مختلف دنیا آغاز کرد . در این مسیر از کشور های بسیاری دیدن کرده و تجارب ارزنده ای کسب نمود. سوغات این سفرها انبوهی از ایده های نو در حوزه فرهنگی و هنری بود. سال 72 و 73 بار دیگر بعنوان سردبیر و تهیه کننده برنامه نوجوان شبکه سراسری رادیو مشغول بکار شد . اما در سال 1374 به دعوت شهردار وقت تهران بعنوان مشاور فرهنگی بشهرداری تهران رفت . که با همکاری جمعی از فعالان فرهنگی کار تاسیس و راه اندازی کاوشکده های علمی، فرهنگی و هنری را سامان بخشید. وی مسئول اجرایی و پیگیری عملیاتی این پروژه ها بود .
این دوران ، سرنوشت وی را با دنیای مجازی گره زد . آشنایی با شبکه جهانی (نت) و عمق توانایی جنبش ، تازه پا گرفته نرم افزاری او را مجذوب کرد هر چند هیچوقت نتوانست بطور کامل به آن بپردازد و دانش خود را در این زمینه افزایش دهد . اما تمام روش های کاری او را تحت تاثیر جدی قرار داد. بعد از سال 76 و برکناری شهردار تهران دور دوم مسافرت های او آغاز گردید . این مسافرت ها این بار در سال 80 و در قالب پروژه های متعدد با همکاری وزارت ارشاد به منصه ظهور نشست ، یکی از این ثمرات را میتوان ، تاسیس اولین آژانس ادبی ایران با نام نویسا توسط وی و تشکیل مجمع بنگاه های ادبی ایران که ریاست این مجمع بعهده او بود نام برد . رسالت این مجموعه صدور آثار فرهنگی ایران را به کشور های دیگر است .
صلاح الدین احمد لواسانی از موسسین و اعضای اولیه انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و بمدت دوسال در سال های 80 تا 82 رئیس هیئت مدیره و مدیر عامل شرکت خدمات رفاهی نویسندگان کودک و نوجوان بوده است.
در همین زمان وی کار تولید مجموعه ای از نرم افزار های فرهنگی تفریحی آموزشی را با گردآوری یک تیم متخصص آغاز نمود . اما با تعویض معاونت فرهنگی وزیر و اختلافاتی که فی مابین معاون جدید و ایشان پیش آمد کلیه پروژه ها متوقف و و ی بار دیگر ایران را بمقصد هندوستان ترک نمود .
بالاخره در اردیبهشت ماه 1384 بار دیگر به ایران بازگشته و مجددا بعنوان برنامه ساز بارادیو آغاز بهمکاری نمود.
وی در حال حاضر با اتمام آخرین رمان خود مشغول تدوین رمان جدید دیگری است. همچنین در حال حاضر مجموعه قصه های کودکان هند را آماده انتشار دارد .

یکی از برنامه های اصلی او در حال حاضر برنامه ریزی برای تولید نرم افزارهای آموزشی ، فرهنگی و تفریحی برای خردسالان ،کودکان و نوجوانان است . در این مسیر مجموعه ای از ترانه های مناسب این گروه های سنی تهیه و تولید گردیده است


خلاصه فعالیت ها
1 – تدوین و ترجمه بیش از دویست اثر مکتوب برای کودکان و نو جوانان
2 – تولید بیش از 5000 ساعت برنامه رادیویی .
3 - ساخت بیش از دویست ساعت برنامه تلویزیونی
4 – تدوین 5 رمان برای بزرگسالان قبل و بعد از انقلاب
5 - انجام پروژ ه های کلان ملی با همکاری شهرداری تهران ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، صدا و سیما ، بنیاد شهید و ...........
6 – اولین صادر کننده رسمی محصولات فرهنگی ایران به کشور های اروپایی و آسیایی . مانند سویس ، آلمان ، ترکیه ، هند ، ژاپن .
7 - تولید مجموعه ای از ترانه های ویژه خردسالان و کودکان

لینک مجموعه آثار

http://www.ahmadlavasani.blogfa.com/

ادامه داستان:

فصل دهم (۱۰) - میبینمت که تماشا نشسته ای مرا

 

 فرشته دوستی خوب برای نازنین

چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و پرسید : خب چیکاره ایم امروز ؟

گفتم : بازم عاشق و معشوق .............

خندید و گفت : نه جدی ؟

گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی .........

لبخندی زد و دوباره ماچم کرد و گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمی شم . نفست که بهم می خوره زنده می شم ...... جون می گیرم ...... سبک می شم و می خوام پرواز کنم ......

اونو بوسیدم و راه افتادم .

پرسید : کجا ؟

گفتم : بازارچه صفویه ؟

گفت : اونجا برای چی؟

جواب دادم : برای خرید . عزیزم ....، مثل اینکه پنجشنبه عقد کنون مونه ها ....... یادت رفته ؟ ........

گفت : اما ما که چیزی احتیاج نداریم .

گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید . یه چیز مناسب این روز بپوشیم .........

دیگه چیزی نگفت .............. حدود یک ربع طول کشید که به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیک ساعت سه و نیم بود که به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حرکت کردیم . رستوران و تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوبی خیابون عباس آباد قرار داشت . خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم .

وقتی وارد شدیم. دوستم سعید رو دیدم که یه گوشه نشسته و تو فکر ..... مدتی بود با هم حرف نمی زدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفته و پشت یه میز نشستیم . دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد . فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم کرد و دستور داد دو تا قهوه برامون بیارن .

پرسیدم : فرشته اینا نیومدن .

گفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریک و هم بگم . فرشته خانم زنگ زد گفت : با کمی تاخیر می رسند ........ ولی گفتند حتما میان منتظرشون بمونید .

تشکر کردم و دلدار به دفترش برگشت .....

در این زمان نازنین که تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد اون هنرپیشه ه رو نیگا کن و به سعید اشاره کرد.

نمی دونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمی شناخت . می دونست دوستان زیادی دارم . اما .....

گفت : احمد ناراحت نمی شی برم یه امضا ازش بگیرم ......

خودم زدم به اون راه و گفتم از کی ؟.......

گفت : از آقا سعید.....

گفتم : آدم قحط ِ تو می خوای از اون امضا بگیری ........

گفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش می میرن .......

گفتم : واسه کی . این ........

گفت : اره .........

پرسیدم : تو چی ؟

گفت : من فقط واسه تو می میرم .......

گفتم : حالا که اینطور برو بگیر........

نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام کرد و می خواست حرف بزنه که من با صدای بلند گفتم : ا.... و ....... احترام بذار........

ملکهُ سرور ته........

نازنین خشکش زد ......... مونده بود چی بگه ........ انتظار چنین کاری رو نداشت.......

سعید سرش و برگردوند یه نگاهی به من کرد و خیلی جدی گفت : با کی بودی؟............

گفتم : مگه غیر از ما اینجا کس دیگه ای هم هست .......

از جاش بلند شد و به طرف من اومد ....... در همین حال گفت : چی گفتی ؟

نازنین رنگش پریده بود ........... نمی دونست چه اتفاقی افتاده ......

من با صدای بلند دوباره گفتم : کری ؟ گفتم ملکه سرورته ، می فهی یعنی چی ؟ احترام بذار......

در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت : ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم ..... بعد پرسید : کی تا حالا ...........

گفتم : چهار , پنج روزه.........

گفت : آشتی ؟

گفتم : جهنم ....آشتی .......

منو بغل کرد و گفت : لا مسب چیکار کردی ؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم ....... الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی کرده ..........

فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم .......

گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم ......

دستش رو دراز کرد و با نازنین دست داد و گفت : ببخشین نازنین خانم مقصر این .........

نذاشتم ادامه بده . گفتم : بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و کمکش کردم بشینه . هنوز گیج بود. به سعید گفتم بشین....

گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .

گفتم : پنجشنبه خونه ما ......... منتظرت هستم ..... یه جشن کوچولو داریم ......

گفت : باشه ...... پس تا پنجشنبه ......

رفت و وسایلش رو جمع کرد و دستی تکون داد و پای صندوق رفت ......

بعد داد زد و گفت : من حساب می کنم .

گفتم : پولا ت ر و خرج نکن ....... تو می دونی ما چیزی نخوردیم حساب می کنی .....هردو خندیدیم .......

گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.

جواب دادم : که ول خرجی نکن ............. به این سادگی و ارزونی نمی تونی سر وته قضیه رو هم بیاری ....... باید درست حسابی بندازمت تو خرج ..........

دستی تکون داد و در حالیکه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام ....... خداحافظ ..........

به این ترتیب من و سعید بعد از سه ماه با هم آشتی کردیم .

نازنین دیگه کم کم داشت حالش بهتر میشد و از شوک شوخی ما بیرون می اومد . رو به من کرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین

گفتم : ساعت خواب عزیز دلم .........

گفت : یعنی سعید آقا تو جشن ما هست .......

گفتم : سعید , فرشته , آرام ......... و خیلی های دیگه ...........

الان هم فرشته و آرام دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم ....... مثه آدمای منگ گفت : جدی میگی ؟ ........ یعنی من خواب نیستم ؟ .............

سرم رو بردم جلو و لپش رو یه گاز کوچولوی با مزه گرفتم...... یه جیغ یواش کشید ...... گفتم : حالت جا اومد .......... آره جدی میگم .....

گفت : اما من ....... لباسام ........

گفتم : خیلی هم خوبه........

گفت : ولی .......

گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالک شش دانگ قلب من ....... من تورو همین جور دوست دارم ..........

همین موقع داریوش از در تریا اومد تو ........ ورودش یعنی سر و صدا ....... با همه سلام علیک کرد حتی با کارگرای آشپزخونه ...... بعد اومد نشست و گفت : باد و طوفان هر جفتشون دارن میآن ......... مشغول پارک کردن ماشین هستن ....

منظورش آرام و فرشته بودن ......... و ادامه داد : راستی سعید و دم در دیدم .......

گفت : شب جمعه می بینمتون ...... آشتی کردین ..............

گفتم : چیه ؟ ............ فضولی ؟ .......... رو به نازنین کردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست ........... به نقل از داریوش پرس .........در همین زمان فرشته و آرام از در وارد شدن ....... از همون دم در عین بچه گربه هایی که لای در گیر کرده باشن شروع کردن ریز ریز جیغ و ویغ کردن و خوشحالی ....... از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا " تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع کردن به ماچ کردن اون .......... چه عروس خانم خوشگلی ......... چه نازه ........... و از این حرفا ........ ماهم یک کناری واسادیم و.......... بر و بر نیگاشون کردم .......

بعد از مدتی که خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد ......... فرشته ، رو به من کرد و گفت : پوستت کنده اس ....... غلفتی

گفتم : دیگه چرا ؟

گفت : بعد از اینکه کندم بهت میگم چرا ؟

آرام هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال می کنم ......... و ادامه داد ما مثلا خیر سرمون از شیش , هفت سالگی با هم دوستیم .......... زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره ........... من ........... باید از دهن این ........... بزغاله ..... کجاست ؟....... کدوم گوری رفته قایم شده ؟ ........

داریوش از زیر یکی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت : در خدمت گذاری حاضرم .......

آرام ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته ......... همین موقع با کیفش یه دونه محکم زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش ........

فرشته رو به نازنین کرد و گفت : نازنین جون ، ما دوتا خواهر شوهرات هستیم ........... اما طرف توییم ......... سه تایی باهم پوستش رو می کنیم ..........

نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره .......... من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم .......... اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت که آرام و فرشته باز دور و برش گرفتن وشروع کردن ماچ کردن و قربون صدقش رفتن ......... خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن .........

بالاخره قربون صدقه رفتن های تموم شدو نوبت سین جیم کردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم

بعد فرشته راجع به کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده بود گفت و قرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم ........ بعد یه لیست از کسانی که باید اونا دعوت می کردن تهیه کردیم و آرام گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت کنم ...... از دوستام .........

گفتم : باشه........

بالاخره مراسم آشنایی نازنین با اونا به خیر وخوشی تموم شد ............ قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم ..............

 
ارسال از:‌ آقای صلاح الدین احمد لواسانی

سایت شعر نو:

http://shereno.com/index.php?op=artist