X
تبلیغات
رایتل
می بینمت به تماشا نشسته ای مرا/رمانی از صلاح الدین لواسانی(۱۴)  چاپ
تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1387
 
می بینمت  به تماشا نشسته ای مرا
 
 
رمانی  به قلم : صلاح الدین لواسانی(بخش ۱۴و ۱۵)
 

 
 من و نازنین مشغول خوش آمد گویی و خوش و بش
 
 با مهمونا بودیم .
 
که یک مرتبه با دیدن یک صحنه قلبم تو سینه ایستاد.

سحر...................

خشکم زد ......... اون اینجا چیکار می کرد؟..................

مستقیم به طرف ما اومد . نازنین تا سحر رو دید

به سمتش رفت و سفت بغلش کرد

و با هاش روبوسی کرد و گفت :

 خیلی خوشحالم کردی ....... خوش اومدی ......... از تعجب داشتم شاخ در

می آوردم ......

 تو افکارم غوطه می خوردم که صدای سحر منو به محیط بر گردوند.......

سلام احمد آقا.............. تبریک میگم ...........

صورتش و به طرف صورتم آورد و به ظاه

ر برای تبریک گفتن به گونه های من سایید

 و بوسه ای به آنها زد.............

 بوسه ای که مملو از حرف بود ..............

 او داشت قدرت نمایی می کرد......... 

اومده بود تا به من حالی بکنه راه گریز برای

من باقی نخواهد گذاشت . خدای من..............

 چقدر مسلط و بی هراس اینکار رومی کرد.

 بعد از اون مانند سرداری که نشانه های فتح مسلم خودش

رو می بینه ..... فاتحانه و با غرور ، خودش رو عقب کشید

و گفت : بشما گفته بودم همدیگر رو باز هم می بینیم .............

نازنین ساده من بی خبر از همه جا تنگ به او چسبیده بود و

 به حرفهایش گوش می کرد بدون اینکه متوجه منظور اون باشه........

فرشته که از دور متوجه حضور سحر در کنار ما شده بود

خودش رو به ما رسانده و روبروی سحر ایستاد ...............

نازنین رو به فرشته کرد و گفت :

آبجی فرشته, سحر خانم رو که میشناسی ؟

 هفته قبل هم تو میهمونی بودن ........ دوست من و احمد ..............

فرشته در حالیکه حالتی کاملا عادی به خودش گرفته بود

 گفت : ....... خب بازهم شما......

سحر هم خیلی آرام اما با قدرت گفت : بله گفته بودم

........ خاطرتون هست......... اون هفته موقعی که داشتم میهمانی را ترک

می کردم ......

سرم داشت گیج می رفت........نمی دونستم چی باید بگم و چیکار باید بکنم.

سحر که متوجه شده بود که حسابی من رو توی منگنه قرار داده .

..... با طعنه گفت : خب فعلا مزاحمتون نمی شم ........ 

 شما به مهموناتون برسین .........

بعدا همدیگر رو می بینیم ................. و خرامان از ما دور شد .................

 آرام با دوتا لیوان شربت به طرفمون اومد و گفت :

 اینم برای عروس و دوماد....................

اما وقتی صورت من رو دید . خط نگاه من رو دنبال کرد

و چشمش به سحر افتاد.

بلافاصله متوجه ماجرا شد .

 خواست بطرفش بره که فرشته یواشکی دستش رو گرفت

 و نگه داشت . و همه این کار ها به گونه ای انجام شد

که نازنین متوجه نشد...........................

آرام کاملا از عصبانیت سرخ شده بود و دندون قروچه میرفت

 ......... زیر لب گفت کی اینو راه داده اینجا ........

 چه جوری اینجا رو پیدا کرده ...... عجب رویی داره .........

 می گفت و حرص می خورد ......... از زور عصبانیت هر

 دوتا لیوان شربتهایی رو که برای ما آورده بود خودش سر کشید.

نازنین در حالیکه می خندید ...... رو به آرام که حواسش پرت

 سحر بود کرد وگفت : آرام جون ............ خنک بود؟.............

. آرام بدون اینکه منظور اونو دقیقا متوجه شده باشه گفت : ........

 چی ؟ ........ نازنین جواب داد : شربت ها........

گفت : آره........خنک بو........................... آخ خدا مرگم بده من

 اونا رو برای شما آورده بودم .............

بخدا حواسم پرت شد .

یه لحظه هم چیز فراموش شد و همه از این کاراون زدیم زیر خنده .........

فرشته یواشکی دم گوش من گفت : نگران نباش ما مراقبش هستیم

..... تو هوای نازنین رو داشته باش دور ور اون نره .......

 تشکر کردم و گفتم باشه . فرشته دست آرام رو گرفت و کشید و برد.

 در همین زمان داریوش با دوتا لیوان شربت دیگه رسید........

نازنین دوتا لیوان رو فوری از دستش گرفت و گفت :

 اینم الان هر جفتش رو می خوره ....... بازم زدیم زیر خنده و به این

ترتیب کمی از استرس بوجود آمده در وجودم کم شد.......

در این زمان شهرام شروع کرده بود به خوندن و شلوغ بازی

 در اوردن و دختر هاهم داشتن حسابی کیف میکردن ..............

اونشب در طول تمام مهمونی آرام و فرشته رو می دیدم که

 سایه به سایه سحر حرکت می کنند و اونو زیر نظر دارند .

به همین دلیل خیالم حسابی قرص شده بود...........

و همراه نازنین به مهمونا می رسیدیم .

ساعت دوازده کم کم با آمدن خانواده بچه ها از تعداد مهمونا

 کم می شد تا جایی که جمع مهمونا به چهل نفر رسیده بود

 که موندنی بودن و مهمونی کوچک تری تازه شروع شد ..........

سحر در میان مهمونا می درخشید و خود نمایی می کرد .....

در این زمان نازنین دست من رو کشید و با خودش بطرف گوشه ای

 از اتاق برد که سحر ایستاده بود........... صورت به صورت

 سحر وایساده بودم . هرم نفسش رو توی صورتم حس می کردم

............. بی اغراق زیبا بود ، قد بلند ،................

چشم و ابرو و موهای مشکی................. و اندامی کشیده و موزون

............... شاید اگر عاشق نازنین نبودم .................

با این که می دونستم این ها معمولا خواستن شون لحظه ای آغاز

 و لحظه ای پایان می گیره ........

نازنین اون رو بغل کرد و دوباره روبوسی کرد و گفت :

ممنون از اینکه دعوت منو پذیرفتی ..........

 خیلی خوشحالم که شما توی این جشن ما هم حضور دارین .

متوجه شدم که نازنین اونو دعوت کرده ...

 اما اینکه کجا همدیگر رو دیدن که این دعوت صورت گرفته

 برام نا مشخص بود...... واسه همین از نازنین پرسیدم ‌:

مگه شما همدیگر رو بعد از مراسم هفته گذشته دیدین ؟..........

نازنین جواب داد : آره .......پریروز وقتی که داشتم از مدرسه خارج

 می شدم تصادفا با کسی بر خورد کردم وقتی اومدم عذر خواهی کنم

دیدم سحر خانم هستند ............

 تصادف جالبی بود من که خیلی خوشحال شدم ........

ما یه تشکر به سحر خانم بابت هدیه خیلی قشنگی که برامون

 آورده بودن بدهکار بودیم . واسه همین از شون خواهش کردم

امشب هم توی مهمونی ما حضور داشته باشن .......

من کاملا مطمئن بودم اون برخورد و ملاقات نه تنها اتفاقی

 نبوده بلکه کاملا برنامه ریزی شده و عمدی بوده........ سحر تصمیم

گرفته برای اینکه خودش رو به من تحمیل و نزدیک کنه این کار

رو از از طریق نزدیک شدن به نازنین انجام بده ............ معلوم

بود . موفق هم شده چون نازنین کاملا تحت تاثیر و نفوذ

اون قرار گرفته بود .......... سحر متوجه شده بود که نمی تونه

 من رو از نازنین بگیره واسه همین داشت تلاش میکرد نازنین

 رو از من بگیره.

در تمام لحظاتی که نازنین حرف می زد ، من توی ذهن خودم

 مسائل را تجزیه و تحلیل می کردم .

سحر لبخندی فاتحانه بر لب داشت . او می دید به راحتی توانسته

 نازنین رو جذب خودش کنه و به ظن او ، این یعنی فتح

اولین سنگر برای دستیابی و مالک شدن من ..........

این ا فکار توی سرم می چرخید.......... در یک لحظه تصمیم گرفتم

 حالا که اون این بازی رو شروع کرده من نباید تسلیم بشم ........

جنگ ، جنگه و در یک مبارزه کسی بازنده است که بترسه .........

پس خیلی جدی و مودبانه گفتم : من خوشحالم که به ما افتخار

دادین و توی این لحظات زیبای آغاز زندگی مشترک ما در

کنار مون هستین . امیدوارم من و همسرم هم قابل باشیم

 و بزودی بتونیم در مراسم مشابهی که برای شما و همسر

 خوشبختتون برگزار می کنین حضور داشته باشیم .............

تا شایدجبران محبت شما رو کنیم ............

سحر که متوجه شده بود من دوباره خودم رو پیدا کرده و آماده

 مبارزه با او هستم گفت : حتما البته این به شرطی عملیه که

 من بتونم مرد دلخواهم رو بدست بیارم ، که صد البته مطمئن

 هستم بدستش میآرم . به هر قیمتی شده او رنو به چنگ خواهم آورد.

نازنین گفت : چه جالب ........ شما یه جوری حرف می زنین

 که آدم فکر می کنه....... برای بدست آوردن مرد مورد نظرتون

باید با فرد یا افرادی مبارزه کنین .............

و بلافاصله اضافه کرد . حالا راست راستی شما برای بدست

مرد دلخواهتون باید بجنگید ...................

سحر گفت : آره یه جنگ خیلی سخت و سنگین ...............

در این زمان نازنین حرفی زد که یه لحظه سرم گیج رفت

 .......... اون گفت : من دعا می کنم شما توی این جنگ برنده باشین

خدای من نازنین برای کسی دعا می کرد که می خواست

 ما رو از هم جدا کنه .............

سحر لبخندی مغرورا نه زد و گفت : من از تو ممنونم که برام

 دعا می کنی اتفاقا به دعای تو بیشتر از هرکسی احتیاج دارم

......... و .......

نازنین گفت: و چی ؟...................

سحر گفت : هیچی ............... بعدا انشالله سر فرصت ........

بعد روبه من کرد و گفت : انشالله احمد آقا هم به کمک من میآد

 تا من هم به آرزوم برسم .........

باز نازنین وسط حرفش پرید و گفت : شما روی همکاری من

 و احمد هر چی که باشه می تونین حساب کنین .

 ما شمارو بعنوان یه دوست تازه و خوب تنها نمی ذاریم ......

بعد رو به من کرد و پرسید : مگه نه احمد .‌

نمی دونستم چه جوری باید به اون پاسخ بدم به همین دلیل

با لبخندی مصنوعی این قائله رو تموم کردم ......

بعد از نازنین خواهش کردم بره و برام یه لیوان شربت

از توی آشپزخونه بیاره .........و به این بهانه از اونجا دورش

 کردم و روبه سحر کردم و گفتم : ..... ببین خانوم محترم

 من ازدواج کردم و تو الان توی مراسم جشن ازدواج من هستی

.......... چرا میخوای زندگی من رو خراب کنی ؟

لحن صداش تغیییر کرده بود ، با التماس گفت : احمد من عاشق تو شدم

............ من نمی تونم بدون تو زندگی کنم ...........

 تو رو خدا ........ من دوست ندارم تو رو اذیت کنم ........

 دوست ندارم تو رو توی فشار قرار بدم ...........

اما من تو رو می خوام ..........می فهمی من تورو می خوام .

.............. با همه وجودم .................   من دختر مغروری هستم .

............... اما حاضرم به خاطر تو همه چیزم رو فدا کنم

................ حتی غرورم رو ................

 به شرطی که تو مال من باشی .......... فقط مال من .........

گفتم : شما مثل اینکه متوجه نیستی من نازنین رو دیوونه وار

دوست دارم اون هم منو ..................... می تونی اینو بفهمی

گفت : آره ، اما من هم تورو دیوونه وار دوست دارم

.......... خواهش می کنم ...........

دست من رو گرفت تو دستش و در حلیکه قطره اشکی گوشه

 چشمش حلقه بسته بود گفت : احمد من نمی دونم چم شده ، من توی

زندگیم تا حالا از هیچکس .................. حتی خواهش نکردم .

.......... اما به تو التماس می کنم .................. تو رو خدا

................. تورو به هر که دوست داری

 .................... من رو از خودت دور نکن ............

 من رو از خودت نرون

........ من بدون تو می میرم ..............

دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم :

 شما مثل اینکه متوجه شرایط من و خودتون نیستین .

من الان یک مرد متاهل هستم که بشدت عاشق همسرم هستم

 .......... شما اگه واقعا عاشق من هستید به خاطر این عشقتون

 زندگی من رو به هم نزنین .........

بعد از تمام شدن حرفای من دوباره چهر ه اش عوض شد و گفت :

 من تو رو می خوام و به هیچ قیمت و دلیلی هم از این خواستم

بر نمی گردم ............. احمد من تورو بدست میآرم ،

حالا میبینی ، منتظر باش .

اعصاب جفتمون به هم ریخته بود .

در این زمان نازنین با سه تا لیوان شربت برگشت

............. تا منو دید گفت : چی شده احمد ؟............ چرا قرمز شدی ؟....

گفتم : چیزی نیست ، یه کم گرمم شده ..........

 اگه موافقی بریم یه خورده توی حیاط قدم بزنیم ...........

گفت باشه ........ رو به سحر کرد و گفت : با اجازه شما ..........

سحر که حالش بهتر از من نبود لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم ............

و ما از او دور شدیم و به طرف خروجی رو به حیاط رفتیم.............. 
 

  - معجزه عشق

روزهای پایانی فروردین و پس از اون اردیبهشت رو پشت سر میذاشتیم ...... در حالیکه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بودیم.

طبق یه برنامه تنظیم شده من ضمن مرور درسهای خودم به نازنین در یادگیری مطالب کمک میکردم. یه شانس آورده بودیم و اون اینکه امتحانات من و نازنین با هم تلاقی نداشت . چون امتحان نهایی بعد از پایان امتحانات سایر پایه ها بر گزار می شد.

بالاخره زمان آزمون از راه رسید .......... من هر روز صبح نازنین رو به مدرسه می بردم و توی ماشین می نشستم و مشغول مرور درسهام می شدم تا اون کارش تموم بشه .

بلافاصله بر میگشتیم خونه تا اون برای امتحان بعدی آماده بشه ........... پایان امتحانات نازنین فرا رسید و بالاخره روز گرفتن کارنامه دل تو دل هیچکدوم مون نبود .

صبح روز موعود دوتایی در حالیکه دستامونو تو هم گره کرده بودیم ابتدا وارد حیاط مدرسه و بعد به سمت دفتر رفتیم و وارد شدیم . خیلی شلوغ بود بچه ها و خانواده هایشان مثل مور و ملخ از سررو کله خانم جانشاهی بالا می رفتن . با ورود ما یک مرتبه همه ابتدا یه لحظه ساکت شدن و بعد به طرف من و نازنین هجوم آوردن . و در همین حال , دست و پاشکسته مارو به خونواده هاشون معرفی میکردن . دور تا دور ما شده بودن دخترای شیطون بازیگوشی که موج شادی رو می شد . توی چشماشون دید . پدر و مادر ها هم به اونا پیوستن و با توجه به شرکت بچه هاشون توی مراسم جشن و آشنایی دورادوری که با ماجرای ما داشتن تبریکها بود که از هر طرف به سمت ما سرازیر شده بود .

دیگه کم کم داشتیم گیج می شدم که خانم جهانشاهی به دادمون رسید .

گفت بچه ها ساکت باشین ....... آروم .............. گوش کنین ......... بچه ها و والدین با هم ساکت شدن .......

خانم جهانشاهی نازنین رو صدا کرد و گفت : بیا دخترم کارنامه تو بگیر ...........

نازنین به طرف اون رفت وکارنامه اش رو از دست خانم جهانشاهی گرفت .

سکوت مطلق توی اتاق حاکم شد ........... صدا از ندای کسی در نمی اومد. صدای ضربان قلبم رو می شنیدم ........ تو دلم دعا کردم که نازنین ............

ناگهان نازنین جیغی کشید ............ قلبم داشت می ایستاد . به طرفش دویدم . صورتش سرخ شده بود........ خون زیر پوستش دویده بود....... در حالیکه می شد بهت رو تو چشماش خوند ، با دست لرزون کارنامه اش را به طرف من دراز کرد .......... مضطرب اونو گرفتم .............. قلبم شدید تر از گذشته به طپش افتاده بود. نمی تونستم باور کنم . حتی یدونه نوزده هم توی کارنامه نازنین نبود. همه نمرات بیست ، فقط بیست. زیر تمام نمرات و قبل از معدل یک نمره که بطور ویژه و با خط بسیار زیبا توسط خانم جهانشاهی نوشته بود

نظرم رو جلب کرد .

معجزه عشق .................... بیست

ناخودآگاه نازنین خودش رو تو بغل من پرت کرد .

یکی از بچه ها که نزدیک من بود کارنامه رو از دست من کشید و نگاه کرد . ظرف چند دقیقه کارنامه نازنین دست بدست گشت و تو نگاه همه حاظرین نشست .

بار دیگر قطره های اشگ رو تو چشمای خانم جهانشاهی دیدم که حلقه زده بود .

غوغایی توی دفتر و مدرسه به پا بود ، جعبه شیرینی که برای کوکب خانم گرفته بودم به او دادم . کوکب خانم بلافاصله اونو باز کرد و شروع کرد به توزیع بین حاظران .............

خانم جهانشاهی بطرف نازنین اومد و در حالیکه اونو بغل می کرد ، با بغضی که توی گلوش پیچیده بود ، گفت : تبریک می گم شاگرد اول کلاسهای دوم دبیرستان جعفریه تجریش و صد البته شاگرد اول مدرسه عشق ..........

اشگ تو چشم همه کسانی که اونجا حضور داشتن حلقه زده بود . بچه ها دوباره نازنین رو دوره کرده بودن و اونو می بوسیدن و بهش تبریک می گفتن ................

در این زمان خانم جنت وارد دفتر شد تا چشماش به ما افتاد به طرف من اومد دستش رو بطرفم دراز کرد . صمیمیت بسیار

زیادی رو توی این دست دادن احساس کردم .

در همین حال گفت: احمد آقا از شما ممنونم شما به قولتون عمل کردین ........ من به شما و نازنین افتخار می کنم . این زیباترین خاطره من در طول دوران خدمتم در اموزش و پرورش بوده و خواهد بود ........ مطمئنم ..........

و بعد نازنین رو تنگ بغل کرد و گونه هاش رو بوسید ادامه داد : فرشته کوچولوی من خوشبخت باشی .......... سالیان سال در کنار هم .............. و بعد شروع کرد به دست زدن .

همه حضار بدنبال اون شروع کردن به دست زدن.............

ساعت چهارو نیم بود که مامان ، بابا و بچه ها به خونه دایی اینا اومدن ......

من خبر شون کرده بودم .......

یه جعبه شیرینی و یه دسته گل زیبا برای نازنین ........ همراه با کلی ماچ و بوسه از طرف مامان و بابا ......

نازنین دائم میخندید و می گفت : باید از معلم خصوصیم تقدیر بشه و با انگشت من رو نشون می داد .

چند دقیقه ای بیشتر نگدشته بود که دایی در رو باز کرد و وارد خونه شد . کیفش رو یه گوشه ای انداخت و در حالیکه اشگ توی چشماش حلقه زده بود گفت : می دونستم رو سفیدم می کنی ............. می دونستم مردی و قولت قوله ...................

من رو بغل کرد و شروع کرد به ماچ کردن دو طرف صورت من ............

بعد برگشت به طرف نازنین و اون رو هم بغل کرد و بوسید ........

همه خوشحال بودن و بیشتر از همه دایی .......... معلوم بود که توی این مدت خیلی بهش سخت گذشته و امروز تمام خستگی ها و غصه هاش با نتایج امتحانات نازنین از تنش بیرون رفته .......

از طرفی اون مطمئن شده بود که من همسر کاملا مناسبی برای دختر عزیز دردونه اش ، نازنین هستم ....... کسی که می تونه روش برای یه آینده خوب حساب کنه.....

جشن تا سر شب تو خونه ادامه داشت ......... اما ساعت نه ونیم به پیشنهاد دایی قرار شد شام رو بریم دربند ............ پس همه آماده شدیم و به طرف در بند حرکت کردیم ..................

خیلی زود رسیدیم ......... یه سر رفتیم رستوران کوهپایه که پاتوق خانوادگی ما بود ............... کریم و حسین آقا از دوستای قدیمی دایی بودن و هر وقت اونجا بودیم حسابی سنگ تموم می ذاشتن ...........

دایی صداش رو تو گلو انداخت و گفت : حسین طلا بده جوجه کباب سفارشی رو برای ناز دردونه من ............

حسین آقا هم یه چشم بلند بالا گفت و فوری دست بکار شد .........

بازار شوخی و خنده داغ بود که صدایی زنانه همه رو متوجه خودش کرد .................. به به ...جمعتون حسابی جمع مهمون نمی خواین ؟.............

صدا بنظرم آشنا می اومد به طرف صدا برگشتم ،....... چشمم یه لحظه سیاهی رفت ....... سحر......... اینجا ؟!!!!!!!!!!!!!!

نازنین ذوق زده از جا پرید و سحر رو بغل کرد و گفت : چرا نمی خوایم خانوم خانوما .......... بفرمایین ............ خوش اومدین ............... بعد رو به زن دایی کرد و گفت : مامان این همون دوستم که در موردش براتون گفته بودم ................ سحر خانوم .............

بابا گفت : تا باشه مهمون به این خوشگلی باشه ............

مامان یواشکی ویشگونی از بابا گرفت و گفت :

 واااااا نصرت الله خان ........ خجالت بکش ..............

همه زدن زیر خنده ......................... فقط من بودم که از این شوخی

 خنده ام نگرفت .............

سحر گفت : شما باید پدر احمد باشید .............. بابا با خنده گفت :

اگه خدا قبول کنه ............... چطور مگه گاو و گوساله

 خیلی شبیه هم هستیم ......... و بعد زد زیر خنده ..........

سحر گفت : خواهش می کنم .......... این حرفا چیه؟ ...........

البته از نظر ظاهر خیلی شبیه هستین ......... ولی ظاهرا از نظر

 روحیه اصلا تشابهی بهم ندارین ........ ظاهرا ایشون از حضور

 من راضی نیستن مثل شما ..........

بابا , باز باخنده گفت : خب این که اشکالی نداره شما بیا بغل دست

 من بشین ...... محلش هم نذار ..............

مامان دوباره یه ویشگون محکم تر گرفت که بابا یه جیغ خفیف

کشید و دوباره زد زیر خنده ............

نازنین دست سحر رو گرفت و آورد پهلوی خودش نشوند

 ........... و پرسید : خب این طرفا ...........

سحر گفت : اومده بودم هوا خوری ........ گفتم بیام یه شامی

 هم بخورم و بر گردم خونه که دیدم شما اینجا نشستید ......گفتم یه

سلامی بکنم ...............

بعد پرسید : شما چی ؟ ........... شما هم برای هوا خوری اومدین ........

نازنین بادی به غبغب انداخت و گفت : من امروز کارنامه گرفتم .........

سحر گفت : خب .................

نازنین ادامه داد شاگرد اول شدم ......... همه نمره هام بیست شده

....... حتی یه نمره نوزده هم نداشتم .......... حتی یدونه ........

و همه اینها به خاطر احمد ِ .......... اون کمکم کرد تو درسا ......

سحر اونو بوسید و بعد دستش رو به طرف من دراز کرد و

 مستقیم تو چشمام خیره شد و گفت : به شما تبریک می گم

 .............. ای کاش منم یه معلم مثل شما داشتم ..............

ناچار دست دادم . بازم دستم رو توی دستاش نگه داشت

 و ............همین جور مستقیم چشم دوخته بود تو چشمام ..............

داشتم قالب تهی می کردم ...................

 در این لحظه بابا به دادم رسید ................... گفت :

خب به من تبریک نمی گین ................ آخه ماهم دل داریم

 .................. سحر متوجه کنایه بابا شد و دستم رو رها کرد

............... فقط در آخرین لحظه آهسته گفت :

 مثل سایه باهاتم ............. هر جا بری و هرجا باشی.

بعد از چند دقیقه ای از جاش بلند وشد و گفت :

 خب من با اجازه شما مرخص می شم .............. دایی گفت :

دوستان نازنین و احمد برای ما عزیزند ..... شام بمونین ............

سحر گفت : ممنون من شام خوردم بیش از این هم مزاحم

جمع خانوادگیتون نمی شم . فقط می خواستم سلامی به نازنین جون

و احمد آقا بکنم .............. با اجازه .............

 و بعد از روبوسی با نازنین و خداحافظی از

جمع از رستوران خارج شد .........

و من نفس راحتی کشیدم ................

اما می دونستم این پایان ماجرا نیست .

 

دنباله داستان در بخش بعدی....

نام کتاب : می بینمت که تماشا نشسته ای مرا

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی ( هندی)

تیراژ : 5000

ناشر :  موسسه فرهنگی خدماتی ارزانی ( هندوستان  - پونا )

چاپ و صحافی  : raja publisher Co