X
تبلیغات
رایتل
چرا ما ایرانیان یه دو دانگ صدا و یه ته قریحه شعر سرودنی را داریم  چاپ
تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1387
چرا ما ایرانیان یه دو دانگ صدا و یه ته قریحه شعر سرودنی را داریم؟ - 2موضوع:ادبی و هنری
منبع: سایت شعر نو
 
 
چرا ما ایرانیان  یه دو دانگ صدا و یه ته قریحه شعر سرودنی را داریم؟  -  2 در گفتار قبل گفتم : هیچ انسانی بر روی این کره خاکی نمی تواند شاعر شود مگر آنکه اول داستان پردازی فوق العاده باشد . می خواهم فصل دوم گفتارم را با بحث پیرامون این مطلب آغاز کنم.
شعر نماد موزون ، ظریف و لطیف یک اندیشه است . اندیشه ای که بر اساس ذهن خلاق نویسنده آن ابتد ا نوشته شده و سپس قالب می گیرد . به جمله زیر توجه کنید .
خودم هم نمی دونم چرا ، اما حس میکنم که بغض گلوم رو گرفته و دلم میخواد آخرین حرفام رو بزنم .
این جمله آغازو ابتدای یک ماجرا و داستانه . اما همین جمله ساده توان آن را داره تا با اندکی ظرافت و لطفات بیشتر بدل به مطلع یک قطعه شعر بشه چه جوری ؟ به این ترتیب.
نمی دانم چرا؟
اما گرفته
بغض مجرای گلویم را
و میخواهم بگویم
واپسین حرفم .
این نمونه را انتخاب کردم چون شعری بدون قافیه ، اما دارای وزن و ضرب آهنگی خوب است و آن دسته از دوستان که وحشت فراوان از درست یا غلط بودن ردیف و قافیه اشعارشان دارند . در صورت دقت در آن میتوانند ، مشاهده کنند این قطعه بدون افتادن به ورطه انتخاب درست یا غلط قافیه و ردیف حسی روشن و دلنشین را به مخاطب منتقل می سازد.
و همچنین ایشان با رعایت برخی موارد قادرند به همین روش ، افکار و اندیشه های خود را ابتدا در قالب یک داستان کوتاه منظم نموده وسپس به شکلی کاملا ساده آن را موزون دلنشین نمایند ، که این اولین گام در راه سرودن اشعاری قوی و زیباست. و نهایتا با تمرین ممارست و مطالعه و تعمق در اصول و قواعد مربوطه به شعر آهسته ، آهسته و آرام به دنیای وسیع و گسترده شعر قدم بگذارند.
خودم من گاهی شده بدون طرح یک داستان اولیه و بدون داشتن یک افق روشن اقدام بسرودن شعری نمایم. اما عموما یا کار در خوری نشده و یا اصلا به جایی نرسیده است.
زمانی را بیاد دارم که طرفداران متعصب شعر کلاسیک به طعنه می گفتند . برای گفتن شعر نو کافیست مطلبی را نوشته کناره های آن نوشته را با تیغ ببرید ، بخش به جا مانده همان شعر نو است.
که البته چنین نبوده است و چنین هم نخواهد بود. شعر نو نیز همانند شعر کلاسیک ظرافت ها و دقایقی دارد که آن را از متون منثور، متمایز میسازد که البته من اکنون در پی تشریح این تمایزات و نسبت ها نیستم.
یک بار دیگر یاد آوری می کنم که : شعر نماد موزون ، ظریف و لطیف یک اندیشه است . اندیشه ای که بر اساس ذهن خلاق نویسنده آن ابتد ا نوشته شده و سپس قالب می گیرد .
میخواهم این مطلب را از طریق ریاضی و روش برهان خلف بررسی نمایم. برای اینکار لازم است قطعه شعری را به نثر برگردانیم تا ببینیم این خصیصه درآن وجود دارد یا خیر؟ برای آنکه بحث طولانی نگردد به یک دوبیتی از بابا طاهراشاره میکنم.
عزیزا کاسه چشمم سرایت میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو نشیند خار مژگانم به پـــایت
برگردان این دوبیتی را اینگون میتوان به نثر بیان نمود . که شاعر به عزیزی پیام می فرستد که کاسه چشم من خانه توست و فاصله دو چشمم قدم گاه توست . تنها نگرانیم آن است که زمانی که تو پای بر دیده من می گذاری خار مزگانم پای تو را بیازارد .
شاعر به زیبایی تمام و در کمال ظرافت و لطافت جمله معروف " قدم تو روی دو چشم من " را با بکار بستن ردیف و قافیه و با وزنی دلنشین به شعر مستحکم و پر ارزش بدل نموده است .
حال شما میتوانید این کار، یعنی از برهان خلف یا بقول امروزی تر ها از مهندسی معکوس استفاده نموده و ببینید آیا اشعار شما از یک پیکره و موضوع واحد بهره برده است. یا خیر.
البته داشتن ایده ، داستان و یا اندیشه برای سرودن یک قطعه شعر زیبا لازم است ، اما کافی نیست. آشنایی با رمز و رازهای زبان از یکسو و معانی متفاوت و حتی گاهی متناقض کلمات آن زبان ، از سوی دیگر، عامل موثری در شکل گرفتن یک قطعه شعر زیباست. تمثیل های بکار رفته در قطعات زیر را بیابید چندین بار مرور کنید.

 منوچهری دامغانی
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است / گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است / کاندر چمنو باغ نه گل ماند و نه گلنار

 سعدی شیرازی
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد / داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگوئید احوال آب چشمم / تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد / از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت / اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران
چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت / باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران
 -عبدالرزاق لاهیجی
بینم چو وفا، ز بی وفائی ترسم / در روز وصال، از جدائی ترسم
مردم همه از روز جدائی ترسند / جز من که ز روز آشنائی ترسم

پیروز و شاد کام باشید تا بعد
صلاح الدین احمد لواسانی - هندی
بیست و هفتم اردیبهشت ماه
یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت



این مطلب ادامه دارد .

نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت 1387 - 13:22:59 ارسال از صلاح الدین احمد لواسانی