X
تبلیغات
رایتل
سروده ای ازشاعر:لیثی حبیبی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1387

 قلب پدر تاب نیاورد دوری را

 

برای مادرم ، و سخنی با مادران همه ی آوارگان ،

 زندانیان ، و شهیدان  زنده و جان باخته ی تاریخ

 

این شعر هفده سال پیش سروده شده است ، چه توان کرد وقتی که پیوسته تاریخ دردناک تکرار می گردد.

 

 

زنان شالیکار
گیلان. زنان شالیکار

درد دل

 

تو زادی مرا

نه برای زیستن

نه برای در دامن یک دوست گریستن

 

تو زادی مرا

نه برای شادی

نی به دیدار آبادی

 

تو زادی مرا

نه که به ناز سخنی

دل خود آرامم

به دیدار چو منی

 

تو زادی مرا

نه که در دادگه ی حق و عدالت

بستانم دادم

و بگویم به سرور ،

پر ز غرور:  کز رشته ی تان آزادم

سبز گشته

به بر ِ باغ روم 

یا که با مهر

به کوی و ره عشاق دوم

تا که داغ دل خود بنمایم

در پی هر سخن داغ روم

 

یا که با رشته ی افکار و سخن

بدوانم  قلم  تازنده چنان

که بماند

بر شیفته جانان زو نشان

 

تو زادی مرا

نه که در شامگه ی تاریکی

بیاویزم خوشه ی پروین را

بر بام بلند هستی

یا که فریاد زنم و در آرم دستی

بر گردن معشوق

که به جاوید نشسته است

بر ِ خاطر من

 

تو زادی مرا

نه که این خوشه ی شیرین سخن

به بر ِ گل ریزم

و ببندم

دست غم جان  از پشت

و بکوبم به ترانه ، به غزل

بر پوزه ی پستی ها مشت

 

یا که آوا دهم همچون قمری

نغمه ی سبز زمان را عمری

یا که آتش شوم اندر دل شب

به ره چوپانان -  آنان

که کنند با گرگ پلیدی ها جنگ

تا زندگی شود یک رنگ

 

تو زادی مرا

نه که بر دامن صحرا و چمن

غنچه ی مهر ببویم

غزل و شعر بگویم

و بر آرم آواز

مرغک تنگ دل خویش

بر ِ گند م زاری

بر دهم پرواز

 

تو زادی مرا

 که نام آزادی

ره شادی

نه بپویم

بدین سفله جهان

سخن ِ عشق

نه بگویم

 

تاراج و چپاول

چو ببینم

بنشینم

نه بجویم ره دریا

نه برویم چو چمن ها

به لب کشته ی پاکی

یا که از شیره ی دل

مست کنم

مردم یک رنگ

چو تاکی

 

وزین دست

چه بسیار

در کار

 

تو زادی مرا

آری

تا ببینم ، همه

این ناپاکی

تا نشینم به دل بند ِ نموری

نه بدادی تو صبوری

مر توانم که ببینم

این همه را!؟

نه که مردان ، نه زنان

این رمه را!؟

 

تو زادی مرا

به نظاره بنشینم

همه ی دور جهان را

همه ی سفلگی دور و زمان را

 

تو زادی مرا

که به پروانه ی پندار کنم انس

آنگاه که نبینم

هیچ آدم

به هیچ دم

تا مشعل سوزان دلم را

به در ِ خانه ی شوریدگی و عشق سپارم

 

خدایا ! من ِ شوریده و شیدا

در این دهر به چه کارم!؟

به چه کس

این دل شوریده گمارم

گرچه در مزرع جان

بذر غمینیست

تا بداند

که گوهر بار نگینیست

 

اگر این پرده ی پندار

و دو پنج سایه نبودم

در خانه ی دنیا

این هرزه ی پست را

به چه حالی بگشمودم !؟

به

چه

حالی !؟

 شاعر:لیثی حبیبی  از وبلاگ : شتَن واژه ها به قلم خود ایشان

معنای واژّه  نیز تعریف گردیده است.

شتَن واژه ها ، است. وَشتَن کلمه ای است اصیل و بسیار کهن و ایرانی و به معنای رقص است ، متأسفانه بسیاری از مردم ایران این کلمه را نمی شناسند ، در شمال ایران خوشبختانه هنوز این کلمه را بکار می برند و من گاهی روی زبان هم کار می کنم و تلاش دارم که کلمات اصیل و زیبای ایرانی که در گرد و غبار تاریخ گم شده اند را بکار ببرم تا دوباره رواج یابد .
من خودم تالش هستم ، زبان تالشی از کهنترین زبان های ایرانی است که خوشبختانه تقریباً دست نخورده باقی مانده ، من بسیار مدیون این زبان هستم ...

وبلاگ:

وَشتَن واژ ه ها:

http://kashkara.blogfa.com/