X
تبلیغات
رایتل
نمیدانم چرا ....  چاپ
تاریخ : شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1388

 

____ دلم گرفت ____
نمیدانم چرا ...
یکهو دلم گرفت
ازدیدن
باریک شدن اندام « آرزو »
لاغر شدن های
روزمره ی
«امید »
رنگ پریده شدن
« لبهای لبخند»
ضعیف شدن
نور مردمک
چشمان
«هدف »
آشفتگی موهای سردرگم مانده
درباد پریشانی
دستهای افتاده
در آستین بلند:
( نمیدانم ها*) ؟!
در چشمهای سرگردانِ
سوال (چه کنم ها*)؟
نمیدانم چرا ...
یکهو دلم گرفت
ازاینهمه سرگردانی
در کوچه راههای شهر
رسیدن به
«اوج »
وگم شدن های پا
در کوچه های رسیده
به بن بستِ «شکست»
نمیدانم چرا ...
یکهو دلم گرفت
از واژه واژه های گم شده
در باد میان فریاد غم
از بیصدا شدن صدا
در هیاهوی زندگی
از نشستن ورکود بر قبر
آنچه آرزوئی بود
...دلم گرفت ...
از روزهای سخت
در پشت پنجره ی
آخرین ترانه ی
لالائی مادر
که آب شد دل برفی
وقتی که
سوزش نامردمی
به آتشش کشید
وقتی که خنده
« تمسخر »
شد ,سخن
«توهین»
قصه
«فاجعه های روزگار امروز»
« مهربانی »
بدنیا نیامده از
رحم مادر
بعد از
نُه ماهه های بسیار
وگهواره خالی
« غصه ها» را
تکان دادنی
با لرزش دستهای
سرگشته ی دل
وخواندن لالائی سکوت
در خیره گی ُنگاه
مانده بر دیوارِ شگفتی
نمیدانم چرا یکهو
دلم گرفته است
وقتی که تن آرزو
امید را
به سرنوشت
نامرادی سپرد
روزهای سخت
کمرِصبر را شکست
وباان سیل آسا ی اندوه
کشت های یک عمر
سوختن وساختن را
به سیلآبِ
« شکست »
غرق کرد
نمیدانم چرا ...
یکهو دلم گرفت
که نشستیم
سکوت کردیم
خاموش شدیم
ناامید شدیم
بی تفاوت شدیم
وسرانجام در خود مردیم
راستی چرا یکهو دلم گرفت؟!
تومیدانی....؟!
ــــ فرزانه شیداــ بهمن ۱۳۸۸ــ