چای دم کرده

شعر و ادبیات -شاعرانه ها -متنوع از همه جا از همه چیز

چای دم کرده

شعر و ادبیات -شاعرانه ها -متنوع از همه جا از همه چیز

یکـّه خدا....



یکّه خــــدایم زکـرام زیـاد

خانه مرا, در دل ویرانه داد

گرچه بدورم همه دیوار بود

دل بدرونش همه آزا ر بود

کس ز درونش نشده  باخبر

در دل ویرانه چه آمد بسر

عاشق بیچاره ز هجران یار

خانه خراب است وندار قرار...


هرکه مرا دید... بمن رشک برد

بر من وخوشبختی من غصه خورد

هیچ ندانست به چ ه برده رشک

برغم واندوه ودل وسوز اشک


هیچ ندانست درونم چه بود

گنجه ی اسرار مرا کِی کشود؟!

هیچ ندانست پریشان دلم

خنده بلب غمزده گریان دلم٬


ظاهر٬ ما دید وبه حسرت نشست٬

قلب ما آخر زدرون میشکست٬!!

هیچ ندانست مرا خانه نیست

این همه ویرانه بود،‌خانه چیست؟!


هیچ ندانست چه دیدم در‌آ ن

حسرت واندوه ولی درنهان

هیچ ندانست که از آن نخست

خنده به ویرانه من ره نجست!


روز چو درخانه من می دمید

پشت سرش تازه بلا میرسید

تازه گی روز چه حاصل مرا

خلوت شب به ز زیان وبلا!

نور هرآندم به سرایم رسید

دست بلا پرده ی ظلمت کشید

زیسته ام با غم واندوه ودرد

حاصل این بودن من آه سرد

هیچ ندانست مرا ٬سرگذشت٬

آب بلا صد وجب از سر گذشت!


هیچ ندانست... ندارم قرار

زندگیم... غصه و غم ،‌انتظار

خانه من غمزده ویران سرا

گرچه بود پایه وبنیان بجا


جغد نبود م! که بسازم به آن

کار به ویرانه چه دارد جوان؟!!

روح مرا لیک همین خانه کُشت

با غم دل سوز وسرشکی درشت!


روز وشبم نام خدا میبرم

گرچه زموری به جهان کمترم

از ره او گر که امیدی رسد

برتن من روح دگر می دمد


گر به ، امید،‌دل من جان دهد

روح من از مرگ درون میرهد

گر بدهد... مهر خدائی مرا

قصر طلائی شوداین غم سرا


گر که نسوزد دل عاشق بدرد

چاره این غصه توانم که کرد

گر بدهد شوق و امیدی مرا

آورم آن« شکر خدائی» بجا


گرچه بلب نام خدا ی من است

لیک چرا قلبم از عالم شکست؟!

گر که بدادم نرسد مهر او

جان بدهم با همه ی آرزو....


آه خدائی که مرا یاوری

خود به جهان قاضی وخود داوری

من که بجز مهر نکردم به خلق

لیک جوابم شده نیرنک ودلق


نیک و بد وخوب چه حاجت مرا؟؟!!

باز توئی چشم امیدم ،خدا !

برتو پناه آورم از خستگی

تا برسم بر همه وارستگی


خسته ام از زندگی پر جفا

باز توئی یکّه پناهم ،خدا‌!


باز توئی یکّه پناهم ،خدا‌!


1363/12/25


سروده ی فرزانه شیدا

به سلامتیه......

 

به سلامتی درخت!
 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

به سلامتی دیوار!
 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا!
 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

به سلامتی سایه!
 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی پرچم ایران!
 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ!
 که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر!
 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی خیار!
 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

به سلامتی شلغم!
 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

به سلامتی کرم خاکی!
نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده!
 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی برف!
 که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی رودخونه!
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

می‌خوریم به سلامتی گاو!
که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا!
 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

به سلامتی بیل!
 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا!
 که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!
 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی عقرب!
 که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

به سلامتی سرنوشت!
 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتی سیم خاردار!
 که پشت و رو نداره.