چای دم کرده

شعر و ادبیات -شاعرانه ها -متنوع از همه جا از همه چیز

چای دم کرده

شعر و ادبیات -شاعرانه ها -متنوع از همه جا از همه چیز

اینگونه بودن ! ....

  

اینگونه بودن ! .... 

 
صدائی خسته در صد واژه ی مبهم

وصدها واژه ای در سطر خیس قطره های اشک

میان خیسی هرخط دفتر

در تب فریاد

وچون سرخی غمبار شقایق ها

نگاهی غمزده خونین

درون سینه اش رنگ سیاهی های یک اندوه

وتکرار خطوط اشک

میان خط به خط دفتری خاموش.

واما بازهم خاموشی واندوه

ودر صدها سوال مانده در تردید

به سرگردان سکوتی

باز پیچیدن بخود... در یاس نا سامان یک" بودن"

نیازی سخت درمانده

به فریادی ز قعر سینه ای همواره درخاموشی مطلق

ویک نومیدی سخت وسیاه از هرچه بودن

در میان اوج نامردی به قعر نامرادی ها

اگر حق هم چنین باشد

چنین حق دل من نیست

نه حتی حق تودر بودنی

تنها برای زنده بودن ها .... فقط یکبار!

نه بار دیگری از روی دانش های عمری زندگی کردن

فقط یکبار!


ولیکن " زندگانی" ... "زنده بودن" نیست

بسی بالاتر از" این" حق "بودن " هاست

...واما عشق...

گذار رودباری در رگ خونین قلبی پر طپش اما...

رسیدن تا به مردابی میان زندگانی بین آدمها!

زدنیا حق من" اینگونه بودن"

بازهم حق دل من نیست

نه حتی تو!!!

خداوندی که جان بخشیده قلبی را

به هر تن در جهان خویش

تنی آزاده را روی زمین همواره میجوید

واما آدمی درحد جای خود

گرفته حق بودن را ....میان این زمینِ ِ تا ابد

درگیر ناحقی!!!!

نه دیگر !!! حق تو یا حق من "اینگونه بودن "نیست !!

فرزانه شیدا - fsheida

دوشنبه ۲۹تیرماه ۱۳۸۸ 

 

اوژن یونسکوEugene Ionesco/درام پیشرو به قلم آقای سید محمد آتشی

 

 

 

اوژن یونسکومتولد1913)نویسنده ونمایشنامه نویس رومانی الاصل مقیم فرانسه که  

 

ازرهبران درام پیشرودرفرانسه است،بانوشته هایش دنیایی رمزگونه وکابوس ناک  

 

می آفریند،وی بانثرنیرومندخوددرباره انزوای انسان وبنیادهای زندگیش می گوید 

 

وبه فروپاشی زبان نیزتوجه دارد.بعضی ازآثارنمایشی وی عبارتنداز: 

 

آوازه خوان طاس(1958)صندلی ها(1952)درس(1958)و.. 

 

.اوژن یونسکو کتابی داردبانام"حال درگذشته وگذشته درحال"سه قصه ی کوتاه  

 

دراین کتاب هست که اوژن یونسکوبه استادی آنهارانوشته است جریان آن مربوط  

 

به ژوزت وپدرومادرش است. 

 

قسمتی ازاین قصه هاراکه مربوط به قصه ی اول است می خوانیم: 

 

 

..یک چیزی ژوزت رانگران می کند. 

 

"به عکس چی میگن؟" 

 

 

پاپاجواب می دهد:"عکس؟به عکس چی میگن؟تونبایدبگی عکس،بایدبگی عکس 

 

 "ژاکلینمی  آیدتو.ژوزت به طرفش می دود وبه اومی گوید: 

 

"ژاکلین می دونی چیه؟به عکس نمیگن عکس،به عکس میگن عکس" 

 

ژاکلین می گوید: 

 

"اوه،بازم اون قصه های احمقانه پاپات.معلومه عزیزم،به عکس نمیگن عکس، 

 

به عکس میگن عکس" 

 

*...واین قصه بانثری ستمگرانه همچنان ادامه می یابد!  
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388  
 
 
 به قلم  آقای سیدمحمدآتشی   
 
 
 
سایت: 
http://amyna.blogfa.com